معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
299
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
بيت بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست * بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست اى آفتاب رخ بنما از نقاب ابر * كان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست يعقوبوار وااسفاها همىزنم : * ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست در زبدة التواريخ مىگويد كه بارى تعالى جمال جهانآراى يوسفى را نورى داده بود كه از يك روزه راه مىدرخشيد « 1 » ، و اتفاقا در آن روز آفتاب بنقاب سحاب متوارى گشته بود « 2 » ، تيرگى روى نموده بود ، بلكه پيش از آنكه خورشيد رخسار يوسفى نقاب بگشايد از طرّهء شب مثال او عكسى بر آن ديار افتاده بود . غرض از تمهيد اين مقدمه آنكه چون نور چهرهء تابانش از وراى حجاب لا مع شد ، جهان را مانند ضمير ارباب صفا و باطن منير اصحاب كياست و ذكا روشن گردانيد . مصريان چون روز تيره را روشن ديدند ، انگشت تحيّر به دندان تفكّر گرفته تعجب مىنمودند ، تا خبر در شهر افتاد كه همراه اين قافله غلاميست كه نور جمال وى بر نور آفتاب فايق است و به ملاحت و صباحت بر حوريان جنّت سابق ، اين طيب طيّب رايحهء فايحهء او است . بر مشام مستنشقان شمايم عشق و محبّت فايق آمده ، و اين نور جبين مبين او است كه بر اطراف و اكناف مصر لايح گشته ، دلهاى مشتاقان در طلب و جانهاى صاحبدلان از اشتياق مقدم همايونش بلب
--> ( 1 ) - الف : و هرگاه كه آن حضرت به جائى توجه فرمودى طليعهء آن نور از يك مرحله مانند لمهء آفتاب مىدرخشيد . ( 2 ) - الف : و هواى مصر را بجهة آنكه از شعاشع انوار چهرهء خورشيدى بهرهء نبود .