معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
287
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
اشارة شريفه مقرون به حكايت لطيفه اى درويش اگر برادران قدر و قيمت يوسف بشناختى ، به دنيا و عقبى نفروختى ، و چون قيمتش نشناختند ، بدراهم معدوده بفروختند ، و اين عار و غرامت بر ايشان باقى ماند تا به قيامت . نقلست : كه جوانى ضرير ، بدست ذو النون مصرى توبه كرد ، و برسم هديه دويست دينار زر سرخ بر مريدان شيخ نفقه نمود ، و مدتى ملازمت شيخ بتقديم مىرسانيد ، و از حضرت شيخ هيچ التفاتى نمىديد ، روزى بر سبيل شكايت نزد بعضى اين حكايت اظهار مىكرد ، و نام خدمت و عطيهء خويش بر زبان مىآورد ، و با وجود آن بىالتفاتى شيخ تقرير مىكرد ، چون شيخ از اين معنى وقوف يافت ، بر خاطر شريفش بهغايت گران آمد ، جوان را بطلبيد ، و انگشترين با قيمت بوى داده فرمود به بازار برو ، بر مقومان عرض كرده قيمت وى معلوم كن ، و بعد از آن به فروش ، چون انگشترى را به نزد بقالان و كفش گران و ارباب صنايع برده زياده از ده درم قيمت نكردند ، نزد شيخ آمد واقعه تقرير نمود ، شيخ فرمود كه بچه طايفه عرض كردى ؟ گفت : به بقالان و بزازان و خبّازان و امثال ايشان نمودم ، شيخ خاتم از وى بستانيده بمريد ديگر داد تا به جواهريان برده به دويست دينار زر سرخ بفروخت ، و بها به نظر شيخ آورد ، و شيخ آن دويست دينار به جوان تسليم كرده فرمود سر خود گير و برو ، كه معرفت تو در تصوّف چون معرفت تست در بيع خاتم ، وقتى كه قدر و قيمت آن ندانى و به نااهلان معروض گردانى ، قدر و قيمت معارف و حقايق ارباب تصوّف و اصحاب تعرّف كجا دانى ، و نگاه داشتن آن كى توانى ؟