معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
288
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
اما رجوع به قصه - بزرگان فن تواريخ در كتب عالى شماريخ ، چنين ايراد فرمودهاند : كه چون برادران يوسف را بفروختند ، و اخذ دراهم معدودة نموده ، مشترى بيعنامه از ايشان طلبيد ، شمعون در اين باب حجّتى مرقوم گردانيد و در آن حجّت قيد كرد ، كه مالك تا بمصر نرسد مملوك را از قيد و حبس اطلاق نفرمايد ، چنانچه شمهء از آن مرقوم گشت ، و در اين اثنا يوسف در برادران به حسرت مىنگريست ، و از شدّت بىرحمى و سختدلى ايشان و صعوبت مفارقت اخوان و خلان مىگريست ، و حاصل اين كلمات به زبان حال معروض مىگردانيد . * * * رفت آن سخنان كه باز گفتيم بهم * و صلى كه از آن « 1 » چه گل شكفتيم بهم دردا كه ز يكديگر جدا افتاديم * تا بار ديگر كجا كى افتيم بهم گويند برادران در حين بيع ، با مالك گفتند كه اين غلام با وجود گريزپائى عيب سرقت نيز دارد ، و از محافظت احوال « 2 » وى نتوان غافل بود ، بنابراين سخنان ، مالك فرمود تا بند گران بر پاى يوسف نهادند و غلامى بدخلق بقلوس « 3 » نام ، بر وى موكّل ساخته دوال انتقال « 4 » بر طبل ارتحال فروكوفتند و چون كاروان روان شد ، يوسف از مالك دستورى طلبيد تا فروشندگان خود را ، يكبار ديگر ديده به مراسم وداع پردازد ، مالك گفت : اى غلام دربارهء تو هيچگونه مهرى و شفقتى نورزيدند ، چندين رغبت به نسبت با اين جماعت از بهر چيست ؟ يوسف گفت : « كل ينفق ما عنده » . ( از كوزه همان برون تراود كه در اوست ) پس مالك او را دستورى داده ، يوسف زنجيركشان نزد برادران آمد و يك يك را در كنار گرفت ، و بر دست و
--> ( 1 ) - ح : از او چه گل . ( 2 ) - د : از محافظت اعمال وى . ( 3 ) - د : يقلوس نام . ( 4 ) - د : دوال بر طبل .