معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

259

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

رجعنا الى القصة نقلست : كه از ميان اسباط يهودا را به نسبت به يوسف نوعى مرابطه بود كه به جهت آن گاهى تفقّد احوال يوسف مىنمود ، و در آن چند روز كه در چاه محبوس بود ، هر روز بر سر چاه مىآمد و استفسار احوال وى مىكرد يوسف نيز چون خبر سلامتى خود باز دادى ، حال پدر از يهودا باز پرسيدى ، يك نوبت از نزد يوسف پيش برادران آمده ، گفت اى برادران از اطوار احوال يوسف چنان گمان مىبرم كه خواب وى راست خواهد شد ، گفتند بچه دليل دانستى ؟ گفت مىبينم كه آن چاه با وجود آنكه به‌غايت مظلم و تاريك بود ، روشن و نورانيست ، و هر بار كه بر سر چاه مىروم آواز كسى مىشنوم كه با وى سخن مىگويد ، و آن كس را نمىبينم ، اكنون مصلحت چنان مىبينم كه او را از چاه بيرون آريم و از وى عهد پيمان بستانيم ، كه حال با پدر نگويد ، و اصلا اظهار ماجرا نكند ، و او را به اين پير بيچاره فراق زده رسانيم ، كه نزديك است از سورت فراق و شدّت اشتياق وى ، هلاك گردد و چند روز است نه طعام خورده و نه شراب آشاميده ، و در خانهء تاريك رفته و در به روى خويش بسته و به مرتبهء مستغرق عشق و محبت يوسف گشته كه ورد زبان وى همه يوسف است ، اگر برمىخيزد مىگويد يوسف ، و اگر مىنشيند مىگويد يوسف ، تا به حدى كه تكمه بر گريبان وى مىبايست دوخت مر دوزنده را مىگفت كه اين يوسف بر يوسف من دوز اگر مىگويند چه مىخورى ؟ مىگويد يوسف و اگر مىگويند چه مىنوشى ؟ مىگويد يوسف ، از هر چه مىپرسند جواب وى همين است ، اكنون صواب آن مىنمايد كه يوسف را از چاه بيرون آريم و به پدر رسانيم ، و مرهمى بر جراحت وى نهيم شايد