معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
238
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
پرسيد كه اكنون اينجا از كجا افتادى و بچنگ فرزندان من چگونه گرفتار گشتى ؟ گفت من گرگ پيرى ضعيفم ، در صنعاى يمن مىباشم برادر رضاعى داشتم به بيت - المقدس آمده است ، من در طلب وى به اين ديار گذرى كردم ، به من رسيد كه ترا چنين مصيبتى افتاده است ، مرا واجب نمود عزا پرسى تو ، اكنون آرزوى ملازمت تو را داشتم كه فرزندانت مرا گرفته نزد تو آوردند . اى يعقوب من گوسفند ترا از فرزند خود دوستتر مىدارم به فرزند ارجمندت هرگز گزند نه انديشم بعد از آن گرگ روى به اولاد يعقوب كرده گفت اى اولاد يعقوب شما آنجا حاضر بوديد و به عين اليقين ديديد كه من يوسف را خوردم ؟ چون ايشان فصاحت و بلاغت گرگ را ديدند ، از فضيحت خويش انديشيده گفتند ما نديديم كه يوسف را تو خوردهء و ليكن چونكه او را گرگ خورده و در آن حوالى تو بودى كه سير مىكردى گمان برديم كه اين بىخردى تو كرده باشى ، گرگ زمين خدمت بوسيده گفت يا نبىاللّه من غريبم و بجهة تفقد احوال برادر به اين ديار افتادهام چون بىگناهى من نزد حضرت شما ظاهر شد اكنون اجازت فرماى تا به وطن خود بازگردم . يعقوب از سخن گرگ متأثر شده روى به فرزندان آورده فرمود گرگى از صنعاى يمن از براى « 1 » تفقد احوال برادر رضاعى خويش به بيت المقدس مىرود و صعوبتهاى سفر اختيار مىكند و شما بدست خود برادر نسبى خود را ضايع مىكنيد و به هلاكتش مىسپاريد بعد از آن يعقوب از گرگ پرسيد كه هيچ مىدانى كه فرزند من مرده است يا زنده ؟ گفت : دانم گفت : چرا نمىگوئى گفت : از پيغمبرى معزول نشدهء چرا از جبرئيل نمىپرسى يعقوب گفت پرسيدم جوابى شافى نگفت . گفت : چون جبرئيل به افشاى اين سرّ مأمور نيست مرا چه زهره و يارا كه توانم گفت و كشف اين سرّ توانم نمودن و پرده از روى اين پردگى [ كذا ] گشودن . آنگاه يعقوب عليه السلام با گرگ گفت چه شود كه در جوار ما قرار گيرى و
--> ( 1 ) - د : از برادر .