معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
223
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
انصاف بده كه سخت مشكل باشد * بىتو دل و جان با تو آموخته را چون كنيزك بيهوشى يعقوب مشاهده كرد . فرياد برآورد كه اى فرزندان بشتابيد تا ديدار پدر به بينيد كه دلش بالتهاب نار فراق سوخته و تنش بسموم غموم هجران افسرده گشته ، بعد از استماع اين مقال متعاقب اين حال فرزندان رسيدند و پدر عزيز را بر خاك تضرّع افتاده ديدند يهودا به خدمت والد مبادرت نموده پيش رفت و سر مباركش را از خاك برداشت و بر كنار نهاد ، و زبان عتاب به نسبت به برادران بگشاد كه اين چه بود كه ما كرديم ، آبروى خويش در پيش پدر ريختيم و خاك بىمروّتى بر فرق خود بيختيم ، برادر را در چاه انداختيم و پدر را بر باد داده نفس خود را به آتش خجالت بگداختيم از كدام عاقل اين نوع كار و كردار ظاهر شده و كدام متفتن بامثال اين افعال قيام نموده ، پدر را برداشته بوثاق آوردند و آن شب همه شب يعقوب بىهوش بود و چون نسيم سحر در وزيدن آمد و سليمان صبح از براى دفع عفريت شب بر تخت مشرق بر آمدن گرفت اندك افاقتى به حضرت يعقوب روى نمود بجانب فرزندان نظر كرده گفت اى عزيزان نور چشم من كجاست ؟ و مردمك ديدهام چه شد كه ناپيداست « 1 » ؟ * * * سروى كه بباغ جان روان بود كجاست * و ان گل كه چراغ بوستان بود كجاست من مىروم از جهان خبر باز دهيد * كان يار كه در تنم چو جان بود كجاست « و ذلك قوله تعالى « وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ » و اسباط آمدند نزد پدر خويش شبانگاه گريان . ( و عشا آخر نهار را گويند تا به نيمشب و يبكون
--> ( 1 ) - در نسخهء اصل به اضافه و آن گل كه چراغ بوستان منست ناپيدا چراست .