معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
فهرست و شرح حال مؤلف 15
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
راحيل نيز پسرى به دنيا آورد كه يوسف نام نهاد و پسرى ديگر بنام بنيامين ( سفر پيدايش باب سىام ) . يعقوب با زنان و فرزندان خود به سرزمين كنعان رفت ( سفر پيدايش باب سى و يكم ) و آنجا ساكن شد و چون يوسف هفدهساله شد گله پدر را با برادران خود چوپانى مىكرد و يوسف از بدسلوكى برادران ديگر كه از مادرهاى ديگر بودند گله مىكرد ( سفر پيدايش باب سى و هفتم ) . و يعقوب يوسف را از ساير پسران زيادتر دوست داشت زيرا كه او پسر پيرى او بود و برايش ردائى بلند ساخت و چون برادران ديدند كه پدر او را بيش از آنها دوست دارد از او كينه داشتند ( سفر پيدايش باب سى و هفتم ) . و يوسف خوابى ديد كه آن را به برادران خود باز گفت پس بر كينهء او افزودند و خواب اين بود كه : بافههاى برادران در صحرا به بافههاى يوسف سجده كردند برادرانش گفتند آيا فى الحقيقة بر ما سلطنت خواهى كرد و بر ما مسلط خواهى شد . . . ؟ از آن پس خوابى ديگر ديد و برادران خود را از آن خواب خبر داد كه اينك خوابى ديدهام كه آفتاب و ماه و يازده ستاره مرا سجده كردند . پدرش او را توبيخ كرد كه اين چه خوابى است كه ديدهء آيا فى الحقيقة من و مادرت و برادرانت ترا سجده خواهيم كرد ؟ برادران بر او حسد بردند و روزى يعقوب يوسف را به صحرا فرستاد نزد برادرانش كه چوپانى مىكردند . يوسف در صحرا راه را گم كرد شخصى به دو برخورد كرد پرسيد در اينجا چه مىكنى ؟ گفت : برادران خود مىجويم آن مرد يوسف را هدايت كرد يوسف از عقب برادران خود رفت و آنها را در « دوتان » يافت برادران او را از دور ديدند و قبل از آنكه به نزد ايشان برود با هم توطئه كردند و گفتند اينك صاحب خوابها مىآيد بيائيد او را بكشيم و به يكى از اين چاهها بيندازيم و گوئيم جانورى درّنده او را خورده است لكن روبيل چون اين را شنيد وى را از دست آنها رهانيد و گفت : خون مريزيد او را در اين چاه افكنيد برادران رداى يوسف را از تنش كندند و او را در چاه