معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

120

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

شكست كوكبهء مه ز يك برآمد تو « 1 » * چه آفتاب برون تاخت ماه را چه بقا توئى خلاصه و بس ، روز و شب طفيل تواند * تو دير باش سفيد و و سياه را چه بقا اما بيان كيفيت واقعه يوسف - چنان بود كه يوسف شبى در كنار يعقوب غنوده بود و چون گلبرگ طرى بر گلبن مهر « 2 » پدرى آسوده چرا كه نقش محبت يوسف بر لوح ضمير يعقوب چنان نگاشته شده بود ، و سوداى اسرار وى « 3 » در باطن چنان متمكن گشته كه البته يك ساعت دل به مفارقت رخصت نمىداد ، شبها مرقد او در معبد خويش ساختى و جاى خواب وى در پيش مصلاى خود انداختى . گويند : آن شب جمعه و شب قدر بود كه ناگاه يوسف از خواب درآمد گونه مباركش سرخ برآمده ، و ارتعاد بر اندام متبركش افتاده ، بسان گلبرگ طرى از جنبش باد سحرى مىلرزيد ، و چون قطره سيماب آفتاب ، اضطراب مىنمود ، يعقوب او را چون غنچه سيرآب تنگ در بر گرفت و از كيفيت حال و موجب ارتعاد وى استفسار نمود . يوسف گفت اى پدر خواب عجيب ديدم ، و از آن خواب به‌غايت نكوهيدم و از صعوبت وى ترسيدم و صورت واقعه چنان بود : كه خود را بر كوهى بلند ديدم كه در حوالى آن كوه آبهاى روان و سبزه‌هاى فراوان و اشجار بسيار و ازهار بيشمار بود و انواع شقايق و ياسمين و اصناف شكوفه و رياحين شگفته گشته ديدم كه درهاى آسمان گشاده بود ، و مشاعل كواكب چون شواعل ثواقب بر اطراف و اكناف آسمان برافروخته و از نور و ضياء و بهجت و سناء آن همه بقاع از حضيض و يفاع « 4 » روشن گشته و اطوار شامخه ، و اوتاد راسخه تمام عالم بنور سرور مزين شده و

--> ( 1 ) - ز يك برآمدن تست . ( 2 ) - د : حجرهء پدرى . ( 3 ) - د - الف : هواى او . ( 4 ) - ح : بقاع .