معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
103
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
القصه : چون حضرت يوسف متولد شد از آن درخت هيچ شاخى برنيامد و چون يوسف به حد اعتدال رسيد ، ديد كه همه برادران را « 1 » عصا است و وى را نيست به استغاثه به نزد پدر آمد و گفت : اى پدر هر يك از برادران مرا عصائى است و من از آن محرومم از شما استدعا مىكنم كه دعا فرمائيد تا حق تعالى عصائى از بهشت به من كرامت فرمايد . يعقوب چون همواره پاس خاطر وى مىداشت به حق تعالى مناجات كرد كه « أسألك يا رب ان تهب ليوسف قضيبا من الجنّة يفتخر به على جميع اخوته » يعنى : خداوندا از تو استدعا مىنمايم كه از براى يوسف عصائى از بهشت بفرستى تا به آن بر برادران تفوق نموده افتخار كند ، جبرئيل عليه السلام فرود آمد و با وى قضيبى از بهشت همراه و آن قضيب از زبرجد بوده و بروايتى كه ابو مطيع نسفى گفته ، از نقره سفيدتر بود و از مشك خوشبوتر ، برو كتابتى به خط عبرانى نوشته كه « بشّر الصديق فى الارض بالغربة « 2 » » يعقوب عليه السلام آن عصا را بيوسف انعام فرمودند ، و نيز پيراهنى بود كه حق تعالى در آتش نمرود بابراهيم عليه السلام پوشيده بود تا بواسطهء آن آتش بر وى سرد و سالم گشته و آن پيراهن بكمال نازكى و طيب رايحه آراسته و پيراسته بود ، چنان كه او را در هم پيچيدى در ميان دو انگشت درآمدى ، اين پيراهن نيز حواله بيوسف شد ، و عمامهء نيز بود از عمايم خليل عليه السلام كه به اشارت به يعقوب قرار گرفته بود آن هم مستند « 3 » بيوسف گشت ، گاهى يوسف عليه السلام آن پيراهن در پوشيدى و آن عمامه بر سر نهادى ، و آن كمربند بر ميان بستى ، و آن عصا بدست گرفتى ، و به نزد پدر به سلام آمدى و يعقوب در وى نگاه مىكردى و آتش محبت در درون سينهاش شعله مىزدى . * *
--> ( 1 ) - ديد همه برادران عصا دارند . ( 2 ) - ح : فى ارض غرته . د : بالقربة . ( 3 ) - د : مسترد بيوسف گشت .