الملا فتح الله الكاشاني
12
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
هر مفتاحى از آن مفتاح هزار باب علم بود و هر بابى مقتضى هزار هزار عهد و مؤيد شدهام بادراك ليلة القدر و به آن دانا شده و قدر آن را دريافتهام و اين صفات پسنديده مخصوص است به من و ذريهء طاهرهء من مادام كه ليل و نهار باقى باشند و من شناسنده دوست و دشمن خودم در مواضع معينه كه آن نزد مماتست و نزد صراط و نزد مقاسمه حارث پرسيد كه يا امير المؤمنين مقاسمه چه چيز است فرمود مقاسمه تقسيم بندگانست از براى بهشت و دوزخ و در آن روز به آتش خطاب خواهم كرد كه اين را تعرض مرسان كه دوست منست و اينرا بگير كه دشمن منست پس دست حارث بگرفت و فرمود دست ترا گرفتهام بدان طريق كه رسول خدا دست مرا گرفته بود در وقتى كه شكايت حاسدان و منافقان قريش بوى عرض ميكردم پس رسول فرمود كه ايعلى چون روز قيامة شود من معتصم شوم بعروة وثقى و بحبل متين حق تعالى و دست اعتصام در دامن كبرياى او زنم و تو اعتصام نمائى بحبل متين من و ذرية مطهره تو متمسك شوند بحبل متين تو و شيعيان شما نيز تمسك نمايند بحبل متين ذريهء تو و اهل بيت نيز به همين طرز با شيعيان خود عمل نمايند پس ايحارث اين پندها را نيك محافظت نماى قطرهايست از بحار و اندكيست از بسيار حارث بعد از استماع اينمقال شادان و مسرور گشت و از نزد آنحضرت برخاست و گفت هيچ باك ندارم كه بمرك رسم و سيد حميرى كه از اصحاب كبار امام جعفر صادق عليه السّلام است در اين باب چند بيت گفته كه اول آن اينست قول على لحارث عجب * كم ثم اعجوبة له حملا يا حار همدان من يمت يرنى * من مؤمن او منافق قبلا و مضمون اين ابيات اينست كه قول حضرت امير المومنين امرى غريب و عجيب است كه خطاب بحارث همدانى كرد و گفت ايحارث هر كه ميرد مرا بيند خواه مومن باشد و خواه منافق او مرا ميشناسد و من او را ميشناسم و تو در صراط مرا بشناسى پس مترس از لغزيدن پاى و بدوزخ بگويم در حينى كه ترا بازدارند در موقف حساب كه اصلا بنزديك او مگرد چه حبل متين او بحبل متين وصى رسول خدا متصل است پس عاقل آنست كه بعد از تامل در اين اخبار صحيحه ديدهء اعتقاد را بكحل الجواهر ولاى اهل بيت مكحل سازد و دست اعتصام در دامن محبت ايشان زند تا بسبب آن بذروهء اعلاى جنان رسد و از مهالك اخرويه خلاص شود و ايمن گردد . قالَ قَرِينُهُ گويد همنشين وى يعنى ديوى كه در دنيا با وى بوده رَبَّنا اى پروردگار ما ما أَطْغَيْتُهُ طاغى نساختم و از طريق حق بيرون نبردم او را وَ لكِنْ كانَ و ليكن او بود فِي ضَلالٍ بَعِيدٍ در گمراهى دور و دراز و به اختيار خود از طريق حق برگشت و در وادى ضلالت سلوك نمود نه باكراه و اجبار او را بضلالت داشتم و مثل اينست قوله تعالى حكاية