الملا فتح الله الكاشاني
11
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
عقاب پس نيكوبخت آن بندهء روشن راى كه از راى او بيرون نرود و منقاد و مطيع او باشد و واى بر آن مدبر شقى كه با او مخاصمه كند و كينه او در دل خود راه دهد و در طريق مخالفت سلوك نمايد يا ابن عباس بدان و آگاه باش كه در روز قيامت مفاتيح جنت و نار در دست او باشد پس اهل جنة بامر او در بهشت درآيند و اهل دوزخ بامر او معذب شوند و در تفسير اهل بيت نيز آمده كه فرداى قيامت محمد و على بر صراط بايستند و مقاسمهء مردمان نمايند پس رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم كار امة را تفويض امير المؤمنين عليه السّلام كند تا وى دوزخ را گويد كه هذا لى و هذا لك خذيه فانه من اعدائى و ذريه فانه من احبائى اى دوزخ اينرا بگير كه از دشمنان منست و او را مگير كه از دوستان منست و در كشف الغمه مذكور است كه حارث همدانى كه از جملهء محبان امير المؤمنين بود با اصبغ بن نباته و جمعى از شيعيان نزد آنحضرت آمدند و به جهت شدت بيمارى و پيرى به خود پيچيده و در حالت سستى عصا را در دست گرفته خود را در زمين ميكشيد حضرت چون ويرا بآنحالت بديد فرمود ايحارث خود را چگونه مىيابى گفت يا امير المؤمنين به اين رسيدهام و اجلم نزديك آمده و مع ذلك مخاصمه اصحاب رنج مرا زياده ساخته حضرت فرمود كه مخاصمه اصحاب در چه بابست حارث گفت در باب محبت ورزيدن و عداوت كردن با تو چه بعضى مبغض قالىاند و برخى مفرط غالى و جماعتى متردد و متشكك در آنكه بر محبت اقدام نمايند يا از آن بازايستند ميل بعداوت كنند حضرت فرمود كه ايحارث كلام اهل اختصام را قبول مكن و آنچه من به تو ميگويم فراگير و عمل كن بدانكه شيعهء من كسانىاند كه بر حد اوسطاند بايد كه غالى پاى از پايه فرط محبت پائين نهاده بايشان راجع شود و قالى از عداوة در گذشته خود را بايشان رساند حارث گفت به از اين كشف اينمعنى فرما تا ما را بصيرتى در اين امر حاصل شود آنحضرت فرمود كه ايحارث بدان و آگاه باش كه دين حق برجال شناخته نميشود بلكه بآية حق و علامة يقين معلوم ميگردد پس حق را بشناس تا باهل حق مهتدى شوى چه سخن حق احسن كلام است و مظهر آن جهاد كننده در راه ملك علام و من ترا به حق ارشاد ميكنم پس آن را نيك درياب و اصحاب خود را كه عقول زكيه دارند از آن خبر ده و بدان كه من بنده خدا و برادر رسول خدا و صديق وى ام چه من تصديق رسول كردهام در حينى كه روح در جسد آدم نيامده بود و بعد از بعث آنحضرت اول كسى كه تصديق وى نمود من بودم پس من اولم به اين اعتبار كه اول حالى كه آدم قدم بصحراى وجود ننهاده بود مصدق حضرت خاتم بودم و تصديق وى نمودم و آخرم به اين وجه كه من اخلص خلصاى وى و ولى و وصى وىام و صاحب نجوى و سر وى به من دادهاند ام كتاب و فصل خطاب و علم قرآن را و هزار مفتاح علوم در خاطر من بوديعة نهادهاند كه