الملا فتح الله الكاشاني

66

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

ابراهيم دانست كه او شيطانست تير استعاذه در كمان لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم نهاده بجانب وى افكند او منزجر نشده گفت اى ابراهيم خواب تو شيطانست اگر نه حق تعالى كسى را چگونه بناحق بقتل فرزند امر كند ابراهيم گفت تو شيطانى و ترا بر انبياء دستى نباشد خواب من رحمانيست و امرى كه دوست فرموده مشتمل است بر حكمتهاى پنهانى من به غير از فرمان بردارى او چارهء ندارم ابليس گفت اى خليل آخر دلت چگونه يارى دهد كه بدست خود چنين فرزند دلبندى را هلاك كنى ابراهيم را آتش غضب افروخته گشت و گفت ايمردود مطرود در آندم كه مرا در آتش ميافكندند جبرئيل كه بدرقهء مقربان درگاهست بآزمايش خواست كه عفان توكل مرا از طريقهء توجه به حضرت دوست بگرداند سخن او در دل من اثر نكرد تو كه واپس ترين اين راهى ميخواهى كه مرا بوسوسه از راه ببرى هرگز نتوانى بجلال ذو الجلال كه اگر مرا از مشرق تا مغرب فرزند باشد و فرمان الهى در رسد كه همه را بدست خود بكش همه را بتيغ بيدريغ بكشم و هيچ باك ندارم زيرا كه جز رضاى الهى مراد دل من نيست از ابن عباس روايتست كه ابراهيم چون در منى بجمرهء اول رسيد شيطان آمد و او را تعرضى كند هفت سنگ بوى انداخت و از آنجا بجمره دوم آمد باز شيطان را ديد هفت سنگ ديگر بوى انداخت و چون بجمرهء عقبه رسيد آنجا نيز بر او ظاهر شد و هفت سنگ ديگر بوى انداخت و بواسطهء اين رمى جمرات ثلاثه از افعال حج شد و چون ابليس خسيس از وسوسهء خليل جليل محروم ماند پيش اسمعيل آمد و گفت ايغنچهء گلستان رسالت و ايميوهء بوستان عزت و جلالت هيچ ميدانى كه پدرت ترا بكجا ميبرد گفت بمهمانى دوستى ميبرد گفت غلط كردهء تو را ميبرد تا بكشد و ميگويد كه حق تعالى مرا در خواب فرموده كه فرزند خود را قربان كن اسمعيل گفت اى پير بىتدبير اگر فرمان عزتست هزار جان اسمعيل نثار امر جليل و فداى خليل باد ابليس گفت اى پسر ترا تحمل تيغ نباشد با پدر نزاع كن اسمعيل گفت از اين درگذر كه من رو از فرمان حق تعالى بر نميتابم و رخ از امر پدر نميپيچم اى پير نابالغ ندانستهء كه حكم جليل راحت روح منست و فرمان خليل سرمايهء فتح و فتوح من ابليس دگر باره مبالغه آغاز كرد و ابراهيم مقدارى راه پيش بود اسمعيل نعره زد كه اى پدر اين پير گمراه مرا ميرنجاند خليل گفت ايفرزند آن ابليس رو سياهست و بدترين سگان اين درگاه سنگى چند در كار او كن كه سنگ پر آشوب جنگ جوى سزاوار ضربت سگانست اسمعيل سنگى چند بجانب آن خاكسار انداخت و آن سگ لعين را سنگسار ساخت و گفت اى پليد ترا گفتند سر بنه سجده كن از آن گردن كشيدى لا جرم طوق لعنت در گردنت افتاد و چون مرا گويند سر بباز اگر گردن ننهم مبادا كه گردن جان من از طوق شوق انه كان صادق الوعد محروم ماند شيطان اينجا نيز مهمى