الملا فتح الله الكاشاني
67
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
نساخت و منكوب بازگشت و ابراهيم در منى قرار گرفت اسمعيل را پيش خود بنشاند و كارد و رسن از آستين بيرون آورد و بر زمين نهاد و گفت ايفرزند هيچ وصيتى دارى كه بجا آورم گفت آرى سه وصيت دارم از من قبول كن اول آنكه بوقت كشتن دست و پاى مرا محكم ببندى ابراهيم گفت بنزد خداى ميروى ايفرزند جزع ميكنى گفت اى پدر جزع نميكنم اما اين وصيت به جهت دو معنى است يكى آنكه زخم كارد خون ريز چون به بدن نحيف و جسم ضعيف من رسد مبادا كه دست و پاى زنم و صورت اضطراب از من بوجود آيد و بدين حركت نام مرا از جريدهء صابران بيرون كنند دوم آنكه حرمت تو بر من واجبست شايد كه در وقت اضطراب دست و پاى زنم و جامهء تو به خون من آلوده شود بدين بىادبى از ارباب عقوق و عصيان گردم ابراهيم اين وصيت را قبول كرد گفت ديگر چه وصيت دارى اسمعيل گفت وصيت ديگر آنست كه بوقت قربان كردن روى من بر خاك نهى و در اين وصيت نيز دو چيز ملاحظه كردهام يكى آنكه حضرت عزة خوارى و زارى بنده را دوست ميدارد رويهاى گرد آلود و جبينهاى گرد فرسوده را نزد او قدرى هست چون مرا به اين حال بينند به نظر رحمت در من نگرد ديگر آنكه تعلق خاطر پدران بمحبت فرزندان بسيار است ميترسم كه در حال تيغ راندن نظر تو بر روى و موى من افتد و سلسلهء مهر و محبت پدرى در حركت آيد و در فرمان حضرت يزدان تاخيرى واقع شود و اين تاخير عين تقصير باشد ابراهيم را در آن حالت رقت آمد و فرمود اين وصيت را نيز قبول كردم وصيت سوم كدامست اسمعيل گفت يا خليل اللّه ميدانم كه چون به خانه باز روى مادر فراق ديده و هاجر هجران كشيده چون مرا همراه تو نبيند بجوشد و بغصه بخروشد و به درد دل آغاز زارى كند و از سوز سينه و حرارت جگر نعره زند درخواست من آنست كه با وى درشتى نكنى كه فراق فرزندان بر مادران بغاية صعب و دشوار باشد او را بتلطف دلدارى فرماى و راه تسكين و تسلى بر دل او بگشاى و سلام من به او رسانى و بگوى كه اسمعيل توقع نموده كه مرا بحل كنى و در فراق من صبور باش كه خداى صابران را دوست ميدارد و چون اينفرزند مستمند بديدار تو خوى كرده بودم از سر خاكم قدم باز مدار اى پدر همنشينان محله و دوستان مكتب را از من سلام برسان و بگوى كه اسمعيل از شما توقع نموده كه هر جا كه جمع شويد از تنهائى و پريشانى اين غريب را فراموش مكنيد و در هر مجلس كه شمع طرب افروزيد اين كشتهء تيغ بلا و خون ريختهء ميدان ابتلا را باشكى سوزناك و آهى دردناك ياد آوريد ابراهيم اين وصيت را نيز قبول كرد و بدل قوى دست و پاى اسمعيل را بربست خروش از ملاء اعلا برآمد و فغان از ملائكه عالم بالا برخاست و بنظاره ايستاده و در حال پدر و پسر تفويض و تسليم ايشان مينگريستند و ميگريستند ميگفتند يا رب چه بزرگ بندهايست ابراهيم كه او را براى