الملا فتح الله الكاشاني
65
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
در اين بلية عظيمه شكيبائى و ثبات قدم را مرعى خواهد داشت يا آنكه جزع و فزع و بيطاقتى خواهد كرد اسمعيل چون اينكلام از پدر بزرگوار خود بشنيد از روى دلخوشى و طوع و رغبت خود قالَ يا أَبَتِ گفت اى پدر بزرگوار من اگر هزار جان داشتمى و فرمان الهى نازل شدى كه همهء آن را قربان ما كن بىاهمال همه را در راه او فدا كردمى با اين نيم جانى كه دارم مضايقه خواهم كرد افْعَلْ ما تُؤْمَرُ بكن آنكه فرموده شدهء به آن و بجاى آر آنچه ترا در خواب نمودهاند سَتَجِدُنِي زود باشد كه بيابى مرا در اين امر إِنْ شاءَ اللَّهُ اگر خواهد خداى من مِنَ الصَّابِرِينَ از صبر كنندگان بر ذبح يعنى اگر توفيق سبحانى قرين حال من باشد من متحمل اين بليهء عظيمه شوم و اصلا از آن جزع نكنم چه مثل مرا بدل هست و حضرت جليل را بدل نيست فرزند را عوض ممكن است و حضرت عزت را عوض ممكن نه از حضرت عزت فرمان كردن و از من گردن نهادن و از تو كه خليلى تيغ كشيدن و قربان كردن اى پدر اگر بعد از اين گويند كه ابراهيم از براى فرمان حق پسر را قربان كرد اين نيز خواهند گفت كه اسمعيل در راه رضاى حق سر در باخت از كعب الاحبار مرويست كه در وقتى كه خليل اسمعيل را از نزد مادر بيرون آورد ابليس پر تبليس بر اين قضيه مطلع شد با خود گفت وقت آنست كه مكرى سازم تا بناى خاندان خلت براندازم پس با خود تامل كرد كه زنان را قوة شكيبائى كمتر است و دل مادران بجانب فرزندان از پدر مايل تر اول بوسوسهء او پردازم پس به صورت پيرى نزد هاجر آمد و گفت اى هاجر هيچ ميدانى كه خليل اسمعيل را كجا ميبرد گفت بلى بمهمان دوستى ميبرد ابليس گفت ايغافل ويرا مىبرد تا رخسار گلنار او را به زخم تيغ خونبار گرداند و سنبل پرتاب او را در دم تيغ به خون خضاب كند هاجر گفت اى پير خرف گشته عجب كه تو ابليس نباشى پدرى چون خليل و پسرى چون اسمعيل چگونه دلش يارى دهد كه ميوهء رسيده و نهال خود را كه نوباوهء باغ خلت است و گلدستهء بوستان ملت بر خاك هلاك اندازد گفت مدعاى او آنست كه خوابى ديده و حضرت جليل او را فرموده كه فرزند خود را در راه ما قربان كن هاجر گفت خليل دروغ نگويد و چون فرمان رب العالمين بدينصورت صادر شده باشد هزار جان هاجر و فرزند او فداى رب جليل باد ابليس از هاجر نوميد شد نزديك خليل آمد و گفت اى ابراهيم هزار جان مقدس فداى كمان ابروى اسمعيل ميسزد تو ميخواهى كه گردن او را خون آلوده كرده چون تير پرتاب بر روى خاك افكنى و رخسارهء تابان او را گلنارى سازى و موى چون جعد او را به خون خضاب كنى در اين تامل نماى و در اين تفكر كن باغبانا چونكه سرو خويش را خواهى بريد اول از بىرونقى جويبار انديشه كن .