الملا فتح الله الكاشاني

64

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

در دل خود راه ميدهى اگر تشنه وصال مائى برخيز و بدشنهء تيز فرزند دلبند خود را قربان كن ابراهيم از سطوت اينخواب و هيبت اينخطاب بيدار شد و همهء روز ترويه در انديشهء اينخواب بود با خود ميگفت كه آيا اين امر رحمن است يا وسوسهء شيطان چون شب بخواب رفت باز همان واقعه ديد كه شب اول ديده بود و چون روز عرفه شد معرفت پيدا كرد كه اين خواب رحمانيست و در شب نحر همين خواب ديد يقين او زياده شد دانست كه مأمور آن امر ميبايد شد و اطاعت آن ميبايد كرد سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده كه خواب انبيا بمنزلة وحى است و عمل كردن به آن واجب و متحتم و گويند كه حق تعالى در حال بيدارى به او خطاب كرده بود كه هرگاه در خواب به تو امر كنم كه فرزند را ذبح كن به آن امر قيام نماى و چون ابراهيم اين واقعه را ديد در آن امر عزم را تصميم داد صبح روز نحر هاجر را گفت برخيز و فرزند خود را كسوتى فاخر و خلعتى ظاهر بپوشان كه او را بمهمانى دوستى ميبرم و خانهء چشمش را بسرمه سياه كن كه حوارى دولت سراى دوست چشم انتظار در راه دارند و گيسوى مشكين را تاب ده كه خدام ضيافت حلقه زده ايستاده‌اند و سوداى وصال او در سر دارند هاجر جامهء نو در فرزند ارجمند پوشانيد و رو و مويش شست و شانه كرده بوسيد و بوييد و گفت ايجان مادر نميدانم كه ترا بكدام مجمع مىبرند اما از گيسوى تو بوى پريشانى ميشنوم و معلوم ندارم كه ترا بكدام مهمان خانه دعوت ميكنند اما در دل بريان خود خوناب جگر كباب ميبينم ابراهيم گفت هاجر را كه كارد و رسنى بيار تا با خود ببرم هاجر گفت يا خليل اللّه پيوسته مهمانى واسطهء پيوند و مواصلة دوستان باشد و كارد آلت قطعيت و هجرانست آنجا بچه كار آيد خليل گفت كه شايد آنجا قربانى بايد كردن و بيكارد و رسن قربانى كردن مشكل است پس خليل و اسمعيل هاجر را وداع كردند و روى بمنا نهادند . فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ پس چون رسيد اسمعيل با پدر خود السَّعْيَ بواضع سعى كه ميان صفا و مروه است و گويند قريب ببلوغ است قالَ گفت ابراهيم به او از روى شفقت و مرحمت يا بُنَيَّ اى پسرك من تو ميدانى كه تجمل قربة الهى بىتحمل بلا و كربة نامتناهى ميسر نميشود و تناول شهد لقا بىتجرع زهر بلا دست ندهد و من مدتيست كه كمر مقاسات بليات بر ميان جان بسته‌ام و بر مرصد صبر و شكيبائى مترصد ورود و وفور محنت و اذية نشسته اما هيچ بلا بدين ابتلا نمىرسد إِنِّي أَرى بدرستى كه من ميبينم پيوسته فِي الْمَنامِ در خواب أَنِّي أَذْبَحُكَ آنكه من ذبح ميكنم يعنى پياپى در خواب خطاب الهى به من ميرسد كه فراق چون تو فرزندى بر دل بريان نهم و ترا به زخم تيغ بيدريغ قربان كنم فَانْظُرْ ما ذا تَرى پس بنگر در اين كار كه چه چيز مىبينى غرض ابراهيم از اين مشورت اين بود كه معلوم كند كه اسمعيل