الملا فتح الله الكاشاني
320
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
سرخ موى باشد پس فرمود كه اى على بدانكه اهل خيبر در كتاب خود خواندهاند كه مردى حصن ايشان بگشايد و ايشانرا منكوب سازد كه نام او ايليا باشد چون بايشان رسى بگو كه نام من ايلياست كه باذن اللّه تعالى همه مخذول خواهند شد سلمه روايت كند كه چون امير المؤمنين عليه السلام بحرب گاه رسيد مرحب يهودى بمبارزت او بيرون آمد با سلاحى تمام و مغفرى از فولاد بر سر نهاده و بر بالاى مغفر خودى سنگين بر سر وضع كرده مركب را بجولان درآورد و رجز مذكوره را اعاده كرد امير المؤمنين در مقابل او اين رجز آغاز كرد انا الذى سمتنى امى حيدرة كليت غايات شديد قسورة اكيلكم بالسيف كيل السندرة مرحب چون اين رجز بشنيد بر خود بلرزيد جهة آنكه مادرش به او گفته بود كه من در واقعه ديدم كه شيرى بر تو حمله كرد و ترا مغلوب ساخت بايد كه امروز از شيرى يا از شخصى كه مسمى باشد يا خصلت شير داشته باشد احتراز كنى مرحب را اين سخن در خاطر آمد خواست كه برگردد حميت جاهليت مانع برگشتن او شده با امير المؤمنين ( ع ) در مقام جنگ و محاربه درآمده امير المؤمنين ( ع ) بعد از عرض دين اسلام كه بر او عرض كرد و امتناع او از آن آغاز محاربه كرد و ضربتى در ميان ايشان رد و بدل شد آخر الامر امير المؤمنين عليه السلام تيغ برآورد و چنان بر فرق او زد كه خود سنگين و مغفر آهنين ببريد و از سر و روى او گذشته به حلق او رسيد و مرحب از مركب در افتاد و بجهنم پيوست يهودان چون اين ضرب از او بديدند رعبى و خوفى از آن حضرت در دل ايشان افتاد و همه بگريختند و در قلعه رفته درها استوار كردند امير المؤمنين بدر قلعه آمد يكى از بالاى قلعه آواز داد كه ايمرد نام تو چيست حضرت فرمود كه نام من على بن أبي طالب او گفت علا محمد و من معه محمد بلند مرتبه است محمد و هر كه با اوست عالى رتبه است پس گفت ايعلى من در كتاب خود خواندهام كه در اين نزديكى پيغمبرى پيدا شود كه سلام و تحيت او را باشد و او پسر عم خود را بدين حصن فرستد و خداى اين حصن را بدست او بگشايد و اگر تو صاحب فتح باشى مرا امان باشد يا نه گفت لك امان الرسول آنمرد گفت عالج الباب بجنبان در را امير المؤمنين عليه السلام از گفتار او خوشحال شده در را بگرفت و به قوت تمام در را دوبار بجنبانيد حلقها و زنجيرهاى آن در هم شكست و در را از جاى خود بركند و بر بالاى سر خود برد به مقدار چهل گام در پس سر خود انداخت ابو عبد اللّه حافق باسناد خود از رافع مولاى رسول نقل كرده كه امير المؤمنين عليه السلام با يهودى مقاتله ميكرد آن يهود شمشير حوالهء سپر آن حضرت كرد سپر از دست آن حضرت بيفتاد امير در غضب شده در خيبر را در دست گرفت و سپر خود ساخت و به آن محاربه ميفرمود تا فتح نمود و بعد از آن