الملا فتح الله الكاشاني
286
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
كنيد بارى اينحال را از اين قوم پوشيده داريد تا بر من دلير نگردند ايشان اجابة نكردند و زبان بطعن و استهزا گشودند پس جهال و اطفال در پى آنحضرت افتادند و بانك و فرياد ميكردند و سنگ بر او ميزدند تا هر دو پاى مبارك او را خون آلود كردند و آنحضرت خود را در پس ديوارى رسانيد و در زير سايهء نخلهء بنشست و در آنجا عتبه و شيبه كه پسران ربيعه بودند حاضر بودند سفيهان چون ايشانرا بديدند بازگشتند و آنحضرت چون ايشانرا ديد پريشان گشت زيرا كه ايشان دشمن خدا و رسول بودند دست بدعا برداشت و گفت بار خدايا شكايت بجانب تو ميكنم از ضعف قوة خود و قلة حيلت و كم ناصرى چون پسران ربيعه آنحال را بديدند عروق قرابة ايشان به جوش آمده طبقى از انگور بغلامى نصرانى دادند كه عداس نام داشت و از اهل نينوى بود و او را نزد حضرت فرستادند غلام آن طبق را در نزد رسول بر زمين نهاد رسول به بسم اللّه تكلم نموده به خوردن آن انگور مشغول شد عداس گفت اينكلمه را اهل اين شهر نميگويند تو از كدام شهرى فرمود من از مكهام حضرت فرمود تو از كجائى و دين تو چيست غلام گفت من مردىام ترسا از اهل نينوا رسول فرمود آنشهر از مردى صالح بود كه يونس بن متى نام داشت غلام گفت تو يونس را چگونه ميشناسى فرمود او برادر من بود و پيغمبر خدا بر بندگان همچنانكه من پيغمبر خداام پس بعضى از اخبار يونس را اخبار نمود عداس چون اخبار را بشنيد و در روى رسول نگريست آثار صدق او را در سيماى مباركش دريافت بسجدهء شكر قيام نمود پس برخاست و بر دست و پاى او افتاد و بوسه ميداد پسران ربيعه از دور آنحالرا مشاهده ميكردند يكى با ديگرى گفت كيش غلام ترا فاسد و باطل گردانيد و چون نزد ايشان آمد ويرا گفتند ترا چه بر آن داشت كه سجده كردى و پاى محمد را بوسه دادى و هرگز اين كار را نسبت بما نكردى گفت يا سيدى اين پيغمبر خداست زيرا مرا از چيزى خبر داد كه آن را پيغمبر داند ايشان خنده كردند و گفتند ايغلام دين خود را نگهدار كه او مردى فريب دهنده است پس رسول از آنجا متوجه مكه شد چون ببطن نخله رسيد فرود آمد و در شب به نماز تهجد برخاست و بتلاوة قرآن مشغول شد اتفاقا جمعى از جنيان از اهل نصيبين و يا نينوى و يا جزيرهء موصل كه بيمن ميرفتند گذر ايشان به آن جا افتاد و بعد از استماع قرآن خود را به حضرت نمودند و بوى ايمان آوردند و متوجه قبايل خود شدند و ايشانرا انذار كرده بايمان ترغيب نموده چنان كه حق تعالى حبيب خود را به آن متذكر ميسازد كه . وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ و ياد كن ايمحمد چونكه بگردانيديم يعنى ميل داديم بسوى تو نَفَراً مِنَ الْجِنِّ گروهى از جن و در بعضى تفاسير از ابن عباس نقل كردند كه ايشان هفت تن بودند شامن و ناصر و فرش و هس و ازدايبان و زوبعه كه پسر ابليس است و در