الملا فتح الله الكاشاني

255

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

پس ترا بايد در آنجا رفت و تعظيم آنخانه بجاى آورد و قربان كرد تبع برفت و خانه را جامه پوشيد و شش هزار حيوان قربان كرد و از آنجا بيمن رفت قومى از حمير با او آغاز مخالفت كردند كه تو از دين ما برگشتهء ما با تو نميسازيم تبع دلائل وحدت خداى بر ايشان خواند و ايشان در عناد افزودند و گفتند ما به آتش امتحان ميكنيم و آتشى در دامن كوهى از كوههاى يمن بود كه چون دو كس را با يكدگر دعوى بود بدان آتش در آمدندى آنكه مبطل بودى بسوختى و محق را آفة نرسيدى القصه احبار با مصاحف خود باندرون آتش رفتندى و بسلامة بيرون آمدند و كشيشان داخل شدند و بسوختند و نزد ارباب سير به ثبوت پيوسته كه تبع نامهء نوشت به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بشامول يهودى سپرد كه اگر زنده بماند آن را به حضرت خاتم الانبيا رساند و الا به اولاد خود سپرده وصيت كرد كه بعرض رسانند فرزند بيست و يكم از نسل شامول يهود كه ابو ايوب انصارى بود آن را بموقف عرض رسانيد و حضرت سه نوبة فرمود مرحبا بالاخ الصالح و از بعضى علما منقولستكه ابو ايوب اسعد تبيعى كه از تبايعه بود ايمان به پيغمبر آورده بود قبل از بعث بهفتصد سال و در بعضى ديگر از كتب تواريخ آورده‌اند كه هزار و پنجاه و سه سال قبل از هجرت كه هزار و چهل سال پيش از بعثت بوده باشد به حضرت رسالت ايمان آورده بود القصه حق تعالى بعد از تهديد كفار باستيصال قوم تبع بسبب عنود و انكار عناد بيان سمت حشر مىكند باينوجه كه . وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ و نيافريديم آسمان و زمين را وَ ما بَيْنَهُما و آنچه ميان آنهاست لاعِبِينَ در حالتى كه بازيكنان باشيم پس چگونه معطل و مهمل گذاريم بدون ثواب و عقاب در روز جزا . ما خَلَقْناهُما نيافريديم آسمان و زمين را إِلَّا بِالْحَقِّ مگر بسبب حق كه آنچيزيست كه باعث و داعى خلق اشياست از مثوبة بر طاعة و عقوبة بر معصية و امتحان ايشان را بر امر و نهى و تميز ميان محسن و مسىء كقوله تعالى لنجزى الذين أساءوا بما عملوا به وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ و ليكن بيشتر مردمان بسبب عدول از نظر تامل در خلق اشيا لا يَعْلَمُونَ نميدانند كه فعل حكيم معرى از حكمة و مصلحة نيست . إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ بدرستى كه روز جدا شدن حق از باطل يا محق از مبطل بسبب اختلاف جزا و سزا مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ هنگام جمع شدن آدميانست در حالتى كه همه مجتمع باشند در آن . يَوْمَ لا يُغْنِي روزى كه دفع نكند مَوْلًى هيچ دوستى و خويشى عَنْ مَوْلًى از دوست و خويش خود شَيْئاً چيزيرا از عذاب وَ لا هُمْ و نه آن دوستان و خويشان يُنْصَرُونَ