الملا فتح الله الكاشاني
226
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
كه آمد بديشان سخن حق بجهة تنبيه ايشان از خواب غفلة و جهالت اذعان نكردند و بوظايف شكرگزارى آن اقدام ننمودند بلكه انكار و جحود را زياده گردانيدند قالُوا هذا گفتند اينكه محمد بما آورده يعنى قرآن سِحْرٌ جادوئيست وَ إِنَّا بِهِ و بدرستيكه ما به آن كافِرُونَ ناگرويدگانيم و باور نداريم كه آن از نزد خدا باشد پس استخفاف آن كردند و با رسول آغاز مكابره و معانده نمودند و در كفر افزودند . وَ قالُوا و گفتند لَوْ لا نُزِّلَ چرا فرو فرستاده نشد هذَا الْقُرْآنُ اين قرآن بر تقدير آنكه از پيش خداست عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ بر مردى كه يكى از اين دوده است يعنى مكه و طايف عَظِيمٍ بزرگ قدر يعنى صاحب مال و منال و خدم و حشم مالامال يعنى چون وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيع يا اخنس بن شريق كه از مكهاند يا عروة بن مسعود ثقفى يا حبيب بن عمرو ثقفى يا كنانة بن عبيد ياليل كه از طايفند غرض كفار از اين گفتار آن بود كه چون رسالت منصبى جليل القدر است و عظيم الرتبه ميبايست كه نامزد مردى ميبود كه از حيثيت جميع زخارف دنيويه و نفاذ حكم و وفور خيل و حشم سر آمد همه كس باشد و ندانستهاند كه منصب رسالت شايسته شخصيست كه متحلى بفضايل روحانى باشد و متجلى بانوار كمال قدس و متحمل از رذايل نفسانى نه صاحب حشمتى كه جامع صفات سيئهء باشد و متحلى از اخلاق سيئه و لهذا حق تعالى انكار قول ايشان نموده فرمود كه . أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ آيا بخش ميكنند رحمة پروردگار ترا كه نبوتست يعنى نه آنست كه مفاتيح رسالت در قبضهء اقتدار ايشانست تا بر هر كه اراده كنند فتح باب نبوة كنند نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ ما بخشش كردهايم در ميان ايشان مَعِيشَتَهُمْ چيزيرا كه سبب زندگانى ايشانست از ارزاق فِي الْحَياةِ الدُّنْيا در زندگانى دنيا و ايشان از تدبير و تعيين آن عاجزند و هرگاه ايشان از تدبير قسمتى ارزاق عاجز باشند يا آنكه مخصوص بمصالح دنيويه ايشانست پس چگونه در امر رسالت كه اعلا مرتبهء ايشانست تصرف نمايند و آن را بمشيت خود معلق سازند و نيز بجهة تاكيد قول مذكور ميفرمايد كه وَ رَفَعْنا و برداشتهايم بَعْضَهُمْ برخى از آنها يعنى آدميان را فَوْقَ بَعْضٍ بر بالاى بعضى ديگر دَرَجاتٍ درجها از روزى تا آنكه يكى بسبب بسط ارزاق مشعوفست و ديگرى به جهت قبض آن ملهوف و يكى بحرية خرسند و ديگرى ببندگى در بند و شخصى به زور بازوى خود مغرور و ديگرى بضعف و ناتوانى خود ملول و نفور و اين رفع و خفض و قبض و بسط لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً به جهت