أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

471

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

بمدينه رسيد و در مسجد آمد و با رسول اللّه بسيارى سخن بگفت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سر برنياورد و يك كلمه را جواب نداد ، برخاست و بنزديك ابو بكر آمد و گفت : براى من سخنى بگوى ، گفت : نتوانم ، نزديك عمر آمد هيچ اجابت نكرد ، بنزديك علىّ بن أبى طالب آمد و او در حجرهء فاطمه بود و حسن على كودك بود پيش ايشان نشسته بود گفت : يابن أبى طالب مرا چه راى مىبينى ؟ - گفت : رائى نمىبينم كه ترا سود دارد ، گفت : اى دختر محمّد فرزندت را بگوى تا مرا حمايتى كند و اين فخر تا بقيامت بر وى بماند ، فاطمه گفت : يا هذا پسر من كودك است و خود « 1 » در جهان كه باشد كه پيش پيغمبر خداى حمايت تواند كرد ؟ ! بار ديگر امير المؤمنين را گفت : راى چيست ؟ - گفت : هيچ راى نميدانم جز آنكه تو سيّد بنى كنانهء ؛ برخيز و در مسجد رسول رو و رسول را بگوى كه من حمايت ميكنم ، اگر رسول عليه السّلام اجازت دهد مراد تست ؛ و اگر ندهد جز اين راى ديگر نيست ، ابو سفيان برفت و در مسجد رسول اين سخن بگفت ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوى التفات نكرد ؛ او بيامد تا دختر خود أمّ حبيبه را كه زن رسول بود ببيند ؛ چون در آنجا شد خواست كه پاى بر جامه بنهد « 2 » ؛ دخترش بجست و جامه در نور ديد ؛ گفت : اى دختر نمىشايد كه من پاى با جامهء تو نهم ؟ - گفت : نه ؛ اين جاى رسول است و تو مشركى و مشرك پليد باشد ؛ من روا ندارم كه پاى تو بر جامهء رسول خداى رسد ، ابو سفيان بيرون آمد و بمكّه شد و قصّه باز بگفت گفتند : پس پيغمبر اجابت كرد ؟ گفت : لا و اللّه ، گفتند : پس على بر تو خنديده است كه گفته : راى جز اين نبود ، آنگه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صحابه را گفت : زنهار نبايد كه كسى را از حال ما خبر باشد كه من از خداى درخواسته‌ام تا خبر من بر مكّيان پوشيده دارد ؛ در اين ميانه حاطب بن ابى بلتعه « 3 » نامهء نوشت و بر دست زنى سياه بمكّه فرستاد جبرئيل آمد رسول را خبر كرد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على را بفرستاد و زبير را ، تا نامه از او بستدند و حاطب از آن عذر خواست و رسول او را عفو كرد و در سوره الممتحنه اين حديث مشروح رفته است

--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « و خرد » . ( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « خواست تا پاى بر روى گليم رسول نهد » . ( 3 ) - جزرى در اسد الغابه در ترجمهء وى گفته : ( ج 1 ؛ ص 361 ) « و اسم ابى بلتعة عمرو بن عمير » ( تا آخر ترجمه ) و در آنجا نيز تصريح به همين نامه نوشتن وى شده است » .