أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
460
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
زين العابدين عليه السّلام كسى ديگر نماند خداى تعالى از نسل وى تنها عالم را پر كرد اكنون تو اى محمّد شكر اين را نماز كن از براى خداى خويش و اشتر بكش از براى قربان چون نماز عيد كرده باشى كه آنكس كه دشمن تو است يعنى عاص بن وائل دنبال بريده و بىفرزند وى خواهد بود و همچنين شد كه خداى خبر داد از آنان كه اين سخن گفتند در حقّ رسول در جهان نه عقبى ماند ايشان را و نه أثرى . و قولى ديگر در كوثر آنست كه : نام حوضى است كه خداى تعالى رسول را داده است در بهشت ؛ أنس مالك روايت كرد كه : يك روز رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود أثر وحى بر وى ظاهر شد سر در پيش افكند چون سر برداشت خرّم روى و خندان بود گفت : دانيد تا چرا خندانم ؟ - گفتند : بفرماى اى رسول خداى ، گفت : خداى تعالى سورتى به من فرستاد و اين سوره بخواند ؛ آنگه گفت : دانيد تا اين كوثر چيست ؟ - گفتند : خداى و رسول خداى عالمترند ، گفت : جوئى است در بهشت ؛ آبش از شير سفيدتر ، و از انگبين شيرينتر ، و از مشك خوشبوىتر ، و از قدح « 1 » راستتر ، كنارهاى وى از زر سرخ ، ريگ او مرواريد و ياقوت ، بر كنارهاى وى قبّهها باشد از درّ و ياقوت و مرجان و أوانى و قدحها « 2 » بعدد ستارگان آسمان بر كنارش نهاده باشد ، منبع وى از
--> ( 1 ) - [ قدح ] بكسر قاف و سكون دال بر وزن « حبر » بمعنى « چوبهء تير » است چنان كه ابو الفتوح ( ره ) چنين تعبير كرده : « و از چوب تير راستتر » و عرب براى راستى چوبهء تير را مورد مثال قرار ميدادهاند ؛ ابن الأثير در نهايه گفته : « يقال للسّهم أوّل ما يقطع قطع ثمّ ينحت و يبرى فيسمّى بريّا ثمّ يقوّم فيسمّى قدحا ثمّ يراش و يركب نصله فيسمّى سهما ؛ و منه الحديث : كان يسوّى الصّفوف حتّى يدعها مثل القدح او الرّقيم اى مثل السهم او سطر الكتابة ؛ و منه حديث عمر : كان يقوّمهم فى الصّف كما يقوّم القدّاح القدح و القدّاح صانع القدح ، و منه حديث أبى هريرة : فشربت حتّى استوى بطنى فصار كالقدح أى انتصب بما حصل فيه من اللبن و صار كالسهم بعد ان كان لصق بظهرى من الخلّو » . نصر آبادى در تذكرهء خود اين رباعى را از امير قانعى نقل كرده است ( ص 405 ) : « دوريست كه گر جاهل و بىباك افتى * به زان كه خردمند و بادراك افتى » « گر همچو كمان كجى ز دستت ندهند * ور راست روى چو تير بر خاك افتى » ( 2 ) - [ قدح ] بفتح قاف و دال بمعنى كاسه است ؛ در منتهى الارب گفته : « قدح محرّكة كاسهء كه دو كس را سير گرداند يا عامّ است ؛ اقداح جمع » .