أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
353
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
حصن كوشكهاى بلند بنا كرده ، گفت : فرارفتم كه شايد آنجا كس باشد تا أحوال شتر بپرسم بر در آن حصن بنشستم هيچكس را نديدم و هيچ حسّى و حركتى نشنيدم اسب را ببستم و شمشير حمايل كردم و از در حصن در رفتم دو بنا ديدم بغايت بلند و محكم و دو در به روى آويخته از زر سرخ مرصّع بأنواع جواهر ؛ گفت : مدهوش بماندم در باز كردم شهرستانى ديدم كه كس مثل آن نديده بود و درو كوشكهاى معلّق بداشته بر ستونهاى زبرجد و ياقوت و بر بالاى كوشك غرفهها بود و از زبر آن « 1 » غرفههاى ديگر از زر و سيم و لؤلؤ و ياقوت ، و درها جمله از زر و سيم مرصّع بانواع جواهر و در ميان آن كوشكها بجاى خاك مشك و زعفران ريخته بود ، و بجاى سنگ ريزه انواع جواهر از درّ و ياقوت و زبرجد ، و در ميان سراها بوستانها ساخته و انواع درختان ميوه نشانده ، و ميوهها برآمده و رسيده ، و جويهاى آب ساخته از زر و سيم ، و بجاى ريگ مرواريد و ياقوت و زبرجد در قعر جويها ريخته ، و آن از زير آب پيدا بود ، چون چنان ديدم ميگرديدم كس را نديدم بترسيدم آنگه با خود گفتم كه مانند اين در دنيا هيچ جائى نيست اين إلّا آن بهشت نيست كه خداى ما را وعده داده است از آن بنادق « 2 » مشك و عنبر و جواهر كه بر زمين ريخته بود مشتى برگرفتم و خواستم تا جوهرى از آن درها بركنم نتوانستم ، برگشتم بيمن آمدم و با مردمان حكايت كردم گفتند : نشان آن كو ؟ - من آن جواهر را كه آورده بودم اظهار كردم و بعضى بفروختم اين حديث بمعاويه رسيد كس فرستاد و مرا بخواند و در خلوت از من بپرسيد من چنان كه ديده بودم بگفتم وى را باور نيامد كس فرستاد و كعب الاحبار « 3 » را بخواند از وى
--> ( 1 ) - در تفسير أبو الفتوح ( ره ) : « و از بالاى آن » پس آنچه در غالب نسخ « زير » بياء دو نقطه در زير ضبط شده مصحّف و محرّف « زبر » است بباء يك نقطه در زير . ( 2 ) - در منتهى الارب گفته : « بندق بالضمّ گلولهء گلين و مانند آن كه مىاندازند ، بندقه يكى ؛ بنادق جمع » . ( 3 ) - مراد ابو اسحاق كعب بن ماتع حميرى معروف بكعب الاحبار است كه از تابعين معروف بوده و ترجمهء حالش مشهور است و ما در اوائل مجلّد اوّل بقسمتى از شرح حالش اشاره كرديم ( رجوع شود بص 30 ) .