أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
354
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
پرسيد كه اى كعب در دنيا شهرى هست از زر و سيم و ياقوت و انواع جواهر بدين شكل ؟ - گفت : هست و من ترا خبر دهم به آن و آنكس كه آن را ساخت ، آن را شدّاد عاد بنا كرد و ذكر آن در قرآن است فى قوله تعالى : [ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ ] . معاويه گفت : ما را از اين خبر ده گفت : بدانكه عاد اولى قوم هود نبودند امّا قوم هود از فرزندان عاد اولى بودند و عاد اولى را دو پسر بود يكى را نام شديد بود و ديگر را شدّاد ؛ چون عاد هلاك شد ايشان بپادشاهى بنشستند شهرها بگشادند مردم را قهر كردند چون شديد بمرد پادشاهى تمام بشدّاد آمد پادشاهان روى زمين همه مطيع وى گشتند وى پيوسته كتابها خواندى هر كجا ذكر بهشت بودى بخواندى و بر آن واقف گشتى تا وى را آرزو خواست كه در دنيا بهشتى بنا كند صد مرد قهرمان را بخواند با هر قهرمانى هزار مرد استاد و مزدور و بأقصاى عالم نامهها نوشت و خبر داد كه من چنين و چنين بنائى ميسازم هركس به آن مقدار كه در خزانهء اوست از جواهر بايد كه مرا مدد دهد از جوانب زر و جواهر بوى آوردند آن قهرمانان برفتند جاى سادهء راست و خوش هوا اختيار كردند كاريزها بگشادند و بوستانها بساختند و بناها از زر مرصّع بجواهر ميكردند مدّت سيصد سال در اين كار شد چون تمام كردند پيش شدّاد آمدند و در آن وقت وى را نهصد سال بود وى را گفتند : آنچه فرمودى تمام كرديم ، گفت : برويد پيرامن آن حصنى بسازيد و گرد بر گرد آن كوشكها ؛ چنان كردند چون تمام شد وزيران را فرمود و وى را هزار وزير بود براى هر وزيرى كوشكى فرموده بود بر هر كوشكى هزار خانه ؛ آنگه بفرمود تا برگ و ساز آن كنند تا به آن جا انتقال كنند چون ساز كرده شد برخاست با جملهء لشكر و روى بدانجا نهاد چون بنزديك آن رسيد خداى تعالى از آسمان صيحهء « 1 » يعنى آوازى فرستاد همه در آنجا كه بودند هلاك شدند و هيچكس از ايشان در آنجا نرفت و درين روزگار مردى از مسلمانان آنجا رود مردى كوتاه باشد سرخ روى سرخ موى خالى بر ابرو دارد و خالى بر گردن ؛ بطلب اشترى در بيابان ميگردد به آن جايگاه افتد و در آنجا
--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « ضجّتى » .