أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

111

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

فرا گرفتند تا يك روز اتّفاق افتاد مرا كه با زن گفت و گوى افتاد مرا جواب داد ، بر من سخت آمد گفت : ترا ازين سخت مىآيد بزرگتر از ترا زنان جواب ميدهند ، گفتم : آن كيست ؟ - گفت : رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا عجب آمد بنزديك حفصه رفتم و گفتم : شما جواب رسول ( ص ) ميدهيد ؟ - گفت : آرى و باشد كه يك شبانه روز هجران كنيم گفتم : نمىترسيد كه خشم خداى تعالى بشما فرو آيد از خشم رسول خداى ؟ نگر تا نيز جواب رسول ( ص ) ندهيد و بر وى اقتراح نكنيد و اگر ترا چيزى بايد از من بخواه تا روزى اتّفاق افتاد كه خبر آوردند ما را كه قبيلهء غسّان اسبان را نعل ميزنند تا بغزاى ما آيند ، عمر گفت « 1 » : مرا همسايهء بود انصارى ، نماز شام ويرا گفتم كه : خبر دارى كه حادثهء عظيم افتاده است ؟ - گفت : آن چيست ؟ - گفت : رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جملهء زنان خود را طلاق داده است ، من گفتم : اين آنست كه من حفصه را گفتم و از من نشنيد اكنون در افتاد ، بر ديگر روز بيامدم حفصه را گفتم : رسول ( ص ) شما را طلاق داده است ؟ - گفت : نمىدانم الّا آنست كه از ما مفارقت كرده است و در مشربهء امّ ابراهيم رفته است و بنشسته ، من بيامدم رسول ( ص ) را غلامى بود سياه بر در ، گفتم : در رو و بگوى كه : عمر بر درست ؛ دستور باشد تا در آيد ؟ - غلام در رفت و بيرون آمد گفت : گفتم ؛ جواب نداد ، من برفتم و بنزديك منبر بنشستم مرا قرار نبود ، ديگر باره بيامدم و غلام را گفتم : دستورى خواه ، در رفت و بيرون آمد گفت : گفتم ؛ جواب نداد ، من برفتم تا سه بار برفتم و باز آمدم ببار سيّم دستورى داد ؛ در رفتم و سلام كردم رسول ( ص ) بر حصيرى خفته بود و آن حصير در پهلوى وى اثر كرده بود گفتم يا رسول اللّه زنان را طلاق دادهء ؟ - گفت : نه ، گفتم : اللّه اكبر و آن حكايت كه مرا با زن خود رفت و با حفصه ؛ بگفتم ، رسول ( ص ) بخنديد گفتم : يا رسول اللّه دستور باش تا زمانى در خدمت تو باشم ؟ گفت : روا باشد ، من نگريدم در خانهء وى چيزى نديدم مگر سه پوست گوسفند ، گفتم : يا رسول اللّه اگر دعا كنى تا خداى تعالى معيشت بر امّت تو فراخ گرداند چنان كه بر پارسيان و روميان كرده است ، او باز نشست و گفت : يابن الخطّاب تو در شكّى نميدانى كه ايشان قومىاند كه ايشان را دنيا معجّل كرده‌اند و لذّات و طيّبات ايشان در دنياست ، پس گفتم يا رسول اللّه استغفار كن براى من ، گفت : من سوگند خورده‌ام كه يك ماه پيش اين زنان نشوم .

--> ( 1 ) - تكرار « عمر گفت » براى اين است كه مصنف ( ره ) مطالبى را از اينجا اسقاط كرده است ( رجوع شود بتفسير ابو الفتوح ؛ ج 5 چاپ اوّل ص 355 - 357 ) .