أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
297
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
است بطر و متكبّر مىخواهد تا بر ما ترفّع كند بدعوى پيغمبرى . آرى امروز اين سخن مىگويند زود بود كه بدانند فرداى « 1 » قيامت تا [ كَذَّابٌ أَشِرٌ ] كيست ؟ و قيامت را فردا خواندن مبالغت است « 2 » در تقريب ؛ بر عادت مردمان كه گويند : إنّ مع اليوم غدا . و گفتند : مراد روز عذاب قوم صالح است [ إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ ] ما بوديم كه ناقه را بيرون آورديم از كنارهء آن كوه كه ايشان خواستند براى فتنه و امتحان ايشان را [ فَارْتَقِبْهُمْ ] مراقبت ايشان كن و گوش دار و صبر كن « 3 » بر رنج و گفتار ايشان و تعجيل مكن تا فرمان من بايشان آيد ، و خبر ده ايشان را و بياگاهان كه آب از ميان ايشان بقسمت است با ناقه ؛ يك روز ايشان را باشد و يك روز ناقه را ؛ آن روز كه ايشان را آب نباشد او ببدل آب چندان آب كه خورده باشد شير بايشان دهد . پس ناقه يك روز بيامدى و جملهء آب بازخوردى و بر ديگر روز آب ايشان را بودى و ناقه اين روز كه آب بخوردى عوض شير بدادى ؛ براى آن [ بَيْنَهُمْ ] گفت كه ناقه با ايشان بوده است لتغليب العقلاء . [ كُلُّ شِرْبٍ ] هر نصيبى را حاضر آمدنى است يعنى « 4 » روز نوبت ايشان ايشان به آب حاضر آمدندى و روز نوبت ناقه ناقه حاضر آمدى [ فَنادَوْا ] پس آواز دادند يعنى ثمود صاحب خود را كه عاقر ناقه بود بخواندند و نام او قدار بن سالف « 5 » بود و او مردى
--> ( 1 ) - در غالب نسخ مخصوصا در نسخ قديمه : « فردا و قيامت » بواو ما بين دو كلمه . ( 2 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : ( ج 5 چاپ اوّل ؛ ص 196 ؛ س 24 ) « [ سَيَعْلَمُونَ غَداً ] گفت : بدانند فرداى قيامت كه كذّاب اشر كيست حمزه گفت : ستعلمون بتاء خطاب ؛ باقى بياء خواندند خبرا عن الغايب حمزه گفت : از قول صالح است كه يا قوم ستعلمون و قراء : گفتند از قول خداست بايشان ، و قيامت را فردا خواندن مبالغت است در تقريب بر عادت مردمان كه گويند : إنّ مع اليوم غدا ؛ و مراد نه فرداى حقيقى باشد ايّام مستقبل خواهند . گفتند : مراد روز عذاب است و گفتند : روز قيامت است » . ( 3 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « [ وَ اصْطَبِرْ ] « افتعل » باشد من الصبر و اصل [ اصْطَبِرْ ] « اصتبر ] بوده است تاء را طاء كردند تا از حروف اطباق باشد چه صاد با تاء نسبت ندارد و دشخوار است گفتن تاء عقيب صاد » . ( 4 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « و محتضر مفتعل باشد از حضور يعنى ( تا آخر ) . ( 5 ) - بيضاوى گفته : « [ فَنادَوْا صاحِبَهُمْ ] قدار بن سالف أحيمر ثمود » و خفاجى در عناية القاضى و كفاية الراضى در شرح آن گفته : ( ج 8 ؛ ص 126 ) : « نداؤه لما أرادوه من عقرها لأنّه أجرؤهم لا نداء استغاثة و قوله قدار به وزن فعال بالضمّ اسم عاقر الناقة و [ أحيمر ثمود ] تصغير « أحمر » لقبه و الاضافة للتمييز قد ترد فى الاعلام » . مجلسى ( ره ) در خامس بحار در باب قصّهء صالح و قوم او بعد از نقل حديثى از كافى تحت عنوان « ايضاح » نسبت به اين عبارت روايت در بارهء قدار گفته : ( ص 109 چاپ امين الضرب ) : « رجل أحمر أشقر أزرق لا يعرف له أب يقال له : قدار شقىّ من الاشقياء مشئوم عليهم » گفته : لا يعرف له أب اى كان ولد زنا و انمّا كان ينسب الى سالف لأنّه كان ولد على فراشه ؛ قال الجوهرى : قدار بضمّ القاف و تخفيف الدال يقال له أحمر ثمود و عاقر ناقة صالح » .