أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
278
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
جزا دهد و گفتند : ابتداى منّت از اوست و نهايت آمال به دو ؛ و بعضى ديگر گفتند : نهايت فكرت تا بدونست چون به دو رسد برسد « 1 » ؛ بيانش قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم [ لا فكرة فى الربّ ] « 2 » . شهر بن حوشب از ابو هريره روايت كرد كه يك روز رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد رفت و اصحاب را گفت : فيم أنتم ؛ شما در چه كاريد ؟ - گفتند : نتفكّر فى اللّه ؛ در خداى انديشه مىكنيم ، گفت : تفكرّوا فى الخلق و لا تفكّروا فى الخالق فانّ الفكر لا يحيط به ؛ گفت : تفكّر در خلق كنيد نه در خالق كه فكرت بوى نرسد ، خداى تعالى هفت آسمان بيافريد ستبرى « 3 » هر آسمانى پانصد ساله راه است و از آسمانى تا آسمانى پانصد ساله راه ، و هفت زمين همچنين آفريد ، و در آسمان هفتم وى را دريائى است عمقش چندانكه از زير هفتم زمين تا بالاى هفتم آسمان و خداى را جلّ جلاله در آن دريا فرشتهايست كه آب آن دريا تا بكعبش بيش نيست [ وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ ] او آن خداى است كه بخنداند و بگرياند ؛ آن را كه خواهد از خلقان بخنداند و آن را كه خواهد بگرياند به آنكه اسباب خنده و گريه حاصل گرداند كه عند آن ضحك و بكا حاصل شود ؛ پس گريه و خنده از بنده بود و سبب آن از خداى تعالى بود و اگر مطلق فعل خداى بودى امر و نهى بوى تعلّق نگرفتى و نگفتى : فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا « 4 » ؛ و حقيقت خنده تفتّحى و گشادگئى
--> ( 1 ) - يعنى پايان مييابد و تمام مىشود . ( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « اذا ذكر اللّه فانتهوا » . ( 3 ) - در غالب نسخ : « سطبرى » با طاى مؤلّف ؛ و در تفسير چاپى ابو الفتوح ( ره ) : « ضخامت » ؛ در برهان قاطع گفته : « ستبر بكسر اوّل بر وزن و معنى سطبر است كه گنده و لك و پك و غليظ باشد و [ سطبر ] با طاى حطّى معرّب آنست » . ( 4 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) گفته ( ج 5 چاپ اوّل ؛ ص 186 ؛ س 14 ) : « واو آن خداست كه بخنداند و بگرياند به آنكه اسبابش بكند و پديد آرد و فاعل سبب فاعل مسبّب باشد و سبب او سرور و حزن باشد چنان كه گويند : أضحكنى فلان و أبكانى ؛ چون سببش بكند كه عند آن ضحك و بكا حاصل آيد و اين مذهب حسن بصرى است كه گفت : خنده و گريه فعل خداست و عطاء بن مسلم هم اين گفت كه [ أضحك و أبكى ] أى أفرح و أحزن آنگه گفت : فرح جلب خنده كند و حزن جلب گريه ؛ و اين بر اطلاق چنين نيست آنچه از آن بتكلّف بود و بتذكّر سبب از جهت ما ؛ فعل ما باشد و آن آنست كه از آن نهى كرد و به آن امر كرد فى قوله تعالى : فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا ؛ و اگر به هيچ وجه مقدور ما نبودى امر و نهى به دو تعلّق نداشتى و نيز حوالت اين فعل به دو كرد فى قوله تعالى : أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ ، و فى قوله : فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ ، حقيقت خنده تفتّحى است و گشادگئى در ظرايف روى عند عجبى كه پديد آيد يا سرورى كه در دل آيد و [ گريه ] جريان آب چشم بود بر روى از غمى كه در دل پديد آيد و گفتند كه : باشد كه از فرط سرور گريه آيد چنان كه گفت : فمن السرور بكاء ؛ اما نوعى باشد از او كه آدمى به آن ملجأ باشد و از خويشتن دفع نتواند كرد و آن چنان بود كه كارى عجيب بيند يا كلمتى غريب شنود او را خنده آيد چنان كه دفع نتواند كرد از خود ؛ و همچنين گريه چون سببى پديد آيد از خوفى و مصيبتى محزن ؛ مرد مالك نباشد كه گريه دفع كند و گفتند : آن را بخداى حوالت شايد كردن و بعضى ديگر گفتند : اين اضافت با خداى تعالى مجاز است و مراد سبب است چنان كه گفتيم و شاعر گفت : « أبكانى الدّهر و يار بما * أضحكنى الدهر بما يرضى »