أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

238

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

در حقّ من ؛ گفتند : كاهن آن باشد كه گويد : مرا تابعهء هست از جنّ كه مرا خبر ميدهد از احوال و غيوب بىوحى و گاه گاه سخنهاى غيب گويد و دعوى وحى نكند بلكه گويد : مرا از اين علم حاصل است « 1 » . بعضى ديگر گفتند : اين محمّد شاعرى است و كار شعر و رونق او چندان باشد كه او زنده باشد ما صبر كنيم تا او نيز بميرد چنان كه شاعران ديگر چون طرفه و زهير و نابغه و جز ايشان و ديگر آنكه پدر او در جوانى بمرد تواند بود كه وى نيز بجوانى بميرد . [ أَمْ تَأْمُرُهُمْ ] يا عقل ايشان به اين ميفرمايد ايشان را كه مىگويند و مىكنند ، و اين براى آن گفت كه ايشان دعوى عقل و زيادتى « 2 » عقل كردند بر ديگران ؛ و از أحلام و عقول خود لاف زدند خداى تعالى گفت : عقل ايشان اين اقتضا كرد ؟ - و ثمرهء عقل ايشان اين است ؟ ! يا خود ايشان گروهى طاغيان‌اند ؟ و از حدّ و اندازه بيرون رفتگانند ؟ ! يا مىگويند كه : اين قرآن محمّد از خود فرا بافته است و از خويشتن گفته ؟ ! نه چنين است كه ايشان گفتند ؛ ايشان ايمان نخواهند آورد و سر آن ندارند « 3 » كه

--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « از اختصاصى كه مراست » . ( 2 ) - كذا در نسخ ؛ در غياث اللغات گفته : « زيادت مصدر است بمعنى افزونى لازم و متعدّى هر دو آمده و « زيادتى » بياء تحتانى زائده محاورهء عوام است و « زياد » بحذف تاى فوقانى نيز مستعمل فارسيان و صاحب بهار عجم چند شعر حافظ و صائب و شفيع برين سند آورده است » نظير اين است عبارت ديگر او كه گفته : « سلامت بىگزند شدن و بىعيب شدن ، و رهائى يافتن [ از صراح ] و در محاورهء فارسى اين مصدر بمعنى مفعول بسيار مىآيد بمعنى مسلم و [ سلامتى ] نزد بعض درست نباشد چرا كه سلامت خود مصدر است حاجت بياى مصدرى ندارد [ از منزيل و بعض تصانيف خان آرزو ] و در بهار عجم و خيابان نوشته : ضابط فارسيان است كه در آخر بعض كلمات ياى زايد لاحق كنند خواه اسم جامد باشد خواه مصدر ؛ خواه فارسى باشد خواه عربى ؛ چون ارمغان و ارمغانى ؛ و فلان و فلانى ، و قربان و قربانى ، و نقصان و نقصانى ، و جريان و جريانى ، و خلاص و خلاصى ، و فضول و فضولى ، و سلامت و سلامتى » . ( 3 ) - در برهان قاطع ضمن ذكر معانى « سر » گفته : « و بمعنى ميل و خواهش هم آمده است » و در بهار عجم گفته : « سر چيزى داشتن - خواهش و طلب آن چيز داشتن » پس بمعنى در فكر چيزى بودن و آرزوى بلكه عزم آن داشتن است ؛ حافظ گفته : « بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد * دست بكارى زنم كه غصّه سر آيد » .