أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

142

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

نكنند كه در مكّه روى و خالد بن وليد را با لشكرى فرستاده‌اند و بكراع الغميم « 1 » رسيده‌اند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : يا ويح قريش ، اگر مرا با عرب رها كردندى و عرب را با من ؛ اگر ايشان را بر من دست بودى مراد ايشان بر آمدى و اگر دست مرا بودى و ايشان را رأى اسلام بودى در اسلام آمدندى ، اكنون ايشان چه مىپندارند بخداى كه با ايشان قتال كنم تا خداى تعالى ظفر دهد مرا بر ايشان و يا سر من از تن جدا ماند آنگه گفت : كيست از شما كه ما را براهى ببرد كه نه « 2 » راه ايشانست ؟ - مردى اسلمى برخاست و گفت : من ، در پيش استاد و براهى دشخوار « 3 » ايشان را ببرد چون

--> عند الوعيد ] نقله الصاغانى و هو مجاز [ و ] تنمّر أيضا اذا [ تشبّه بالنمر ] فى شراسة الاخلاق و منه قول عمرو بن معديكرب : و علمت أنّى يوم ذا * ك منازل كعبا و نهدا قوم أذا لبسوا الحديد * تنمّروا خلقا و قدّا اى تشبّهوا بالنّمر لاختلاف ألوان القدّ و الحديد [ و ] قال الاصمعىّ تنمّر [ له تنكّر و تغيّر و أوعده لأنّ النمر لا يلقى ] أبدا [ إلّا متنكّرا غضبان ] قال ابن برى : و النّمر من أنكر السّباع و أخبثها ؛ يقال : لبس فلان لفلان جلد النّمر ؛ اذا تنكّر له ، قال : و كانت ملوك العرب إذا جلست لقتل إنسان لبست جلود النمر ثمّ أمرت بقتل من تريد قتله » . پس روشن شد كه « پوست پلنگ پوشيدن » كنايه از اعلان جنگ كردن و اظهار خصومت و دشمنى نمودن است و در كتب لغت فارسى متعرّض اين لغت نشده‌اند ليكن « پلنگ طبيعتى » مصطلح است و بلكه مىتوان گفت قول سعدى در مقدّمهء گلستان : « چو باز آمدم كشور آسوده ديدم * پلنگان رها كرده خوى پلنگى » مؤيّد مطلوب و مقرّب مقصود است . ( 1 ) - « كراع الغميم » بضمّ كاف و به عين مهمله در آخر مضافا الى « الغميم » بغين معجمه بر وزن كريم نام موضعى است در صد و هفتاد ميلى مدينه و سى ميلى مكّه و سه ميلى عسفان . ( 2 ) - در نسخ اين تفسير كلمهء « نه » نيست و بوسيلهء تفسير ابو الفتوح ( ره ) تصحيح شد و نصّ عبارت وى اين است : « آنگه گفت : كيست از شما كه ما را براهى ببرد كه نه راه ايشان است ؟ مردى اسلمى برخاست و گفت : يا رسول اللّه من شما را براهى ببرم كه ايشان را نبينيد و ايشان را ببرد براهى درشت و دشوار و رنج بسيار رسيد ايشان را در آن راه » . ( 3 ) - در نسخهء قديمى و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « دشوار » و دشخوار بر همان وزن و معنى است .