أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

105

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

غلام تو دين خود نگاهدار كه دين تو به از دين اوست آنگه رسول از طايف باز گرديد چون بنخله رسيد به نماز شب برخاست جمعى از جنّيان نصيبين ميگذشتند آواز قرآن رسول ( ص ) بشنيدند باستادند و استماع قرآن كردند ؛ عبد اللّه عبّاس گفت : چون رسول را فرمودند كه : جنّيان را دعوت كن و قرآن بر ايشان خوان ، صحابه را گفت : از شما كيست كه امشب با من بيايد ؟ هيچ كس جواب ندادند ، تا سيّم كرّت كه بگفت ؛ عبد اللّه مسعود گفت : من بيايم ، رسول ( ص ) و عبد اللّه مسعود « 1 » برفتند به بالاى مكّه تا به جائى رسيدند كه آن را « شعب الحجون » خوانند عبد اللّه مسعود گفت : رسول ( ص ) مرا بنشاند و خطّى گرد من دركشيد و گفت : ازين خطّ بيرون مياى تا من باز آيم ، رسول ( ص ) برفت و بر پاى باستاد و قرآن خواندن گرفت من در هوا مرغانى ميديدم مانند كركسان مىپريدند و مىآمدند و مىنشستند و ماران بسيار ديدم كه مىآمدند و آوازى و لغطى « 2 » عظيم مىشنيدم تا چندان حاضر شدند كه من رسول را نمىديدم و آوازش نمىشنيدم من بترسيدم و انديشهء رسولم بيشتر بود آنگه پاره پاره شدند بمانند ابر - سياه و مىرفتند تا صبح برآمد رسول بنزديك من آمد و مرا گفت : نخفتهء ؟ - من گفتم : يا رسول اللّه چه جاى خواب بود مرا با اين همه ترس ؟ ! چند بار خواستم تا فرياد كنم تا كسى بنزديك ما آيد تا بشنيدم كه تو ايشان را بعصا دور ميكردى و مىگفتى كه : بنشينيد و من پاى از خط بيرون نتوانستم نهادن ، گفت : اگر بيرون آمدى ايمن نبودى كت « 3 » بر بربودندى آنگه مرا گفت : چه ديدى ؟ - ، گفتم : مردانى سياه ميديدم با جامه‌هاى سپيد ، گفت : ايشان جنّ النّصيبين بودند از من متاعى خواستند من ايشان را متاعى دادم از استخوان و پشگ اشتر و سرگين چهاريان گفتم : يا رسول اللّه استخوان

--> ( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) بعد از نقل اين روايت و تأييد آن بنقل از قتاده نيز گفته : ( ج 5 چاپ اوّل ؛ ص 66 س 16 ) : « و جماعتى راويان روايت كردند كه عبد اللّه مسعود با پيغمبر نبود آن شب » . ( 2 ) - در منتهى الارب گفته : « لغط بالسكون و يفتح بانگ خروس يا آوازهاى مبهم كه فهميده نشود ؛ الغاط جمع » . ( 3 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « كه ترا » .