أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

104

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

او افتادند ؛ سنگ انداختند و سفاهت كردند تا رسول را با ديوار بستى « 1 » پيختند « 2 » از آن عتبه و شيبه پسران ربيعه و ايشان آنجا حاضر بودند سفيهان باز گشتند رسول بسايهء درختى آمد و آنجا بنشست و عتبه و شيبه مىنگريدند و ميديدند آنچه سفيهان مىكردند و مىگفتند ، رسول ( ص ) سر سوى آسمان كرد و گفت : اللّهمّ إنّى أشكو اليك ضعف قوّتى و قلّة حيلتى و ناصرى و هوانى على النّاس يا ارحم الرّاحمين اللّهمّ انت ربّ المستضعفين و انت ربّى الى من تكلنى ؟ الى بعيد يتجّهمنى اوالى عدوّ ملّكته امرى ، ان لم تكن غضبت علىّ فلا أبالى و لكن عافيتك أوسع لى ، أعوذ بنور وجهك من أن ينزل بى غضبك و يحلّ علىّ سخطك لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوّة الّا بك ، چون پسران ربيعه آن را بديدند رحم و خويشى در حركت آمد غلامى ترسا پيش ايشان استاده بود نام او عداس طبقى انگور بر نهادند و پيش او فرستادند غلام آن انگور پيش رسول آورد و بنهاد رسول گفت : بسم اللّه ، و از آن انگور خوردن گرفت عداس گفت : اين كلمه اهل اين شهر نمىگويند رسول ( ص ) گفت : تو از كدام شهرى و دين تو چيست ؟ - گفت : من مردى ترساام از اهل نينوى ، رسول ( ص ) گفت : از شهر آن مرد صالح يونس بن متّى ؟ - غلام گفت : تو يونس را چه شناسى ؟ - رسول ( ص ) گفت : او برادر من بود و پيغمبر خداى بود و من پيغمبر خداام باهل اين جهان ، غلام در روى رسول نگريست صدق او در سيماى او بشناخت در پاى او افتاد و بوسه بر پاى او مىداد و ايشان از دور درو نگاه ميكردند يكى با ديگرى گفت : امّا غلامك فقد أفسده عليك ، غلام ترا بزيان آورد ، چون بازگشت وى را گفتند : چه مىگفت با تو ؟ - گفت : يا سيّدى او پيغمبر خداى است مرا به چيزى خبر داد كه آن را جز پيغمبران ندانند ، گفتند : اى

--> ( 1 ) - در بهار عجم گفته : « ديوار بست مكانى كه بر اطراف آن ديوارها كشيده باشند خواجه نظامى گفته : بامّيد آن گنج ديوار بست * بر انداخت دينار خود را از دست » ( 2 ) - در بعضى نسخ : « بيختند » و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « بتاختند » و در برهان قاطع در حرف باى فارسى گفته : « بيختن بر وزن ريختن بمعنى پيچيدن باشد » .