أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
40
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
ماه دفن نتوانستند كردن و چون روز ديگر بود داود ( ع ) بصعيد بيت المقدّس آمد و روى بر خاك نهاد و صالحان بنى اسرائيل زارى كردند و از خداى سبحانه و تعالى درخواستند تا طاعون را برداشت آنگه جبرئيل ( ع ) آمد و گفت : اى داود بگوى اين بندگان مرا تا در شكر بيفزايند و درين موضع كه دعاى شما اجابت كردم مسجدى بنا كنيد كه شما و فرزندان شما در آنجا عبادت كنيد چون خواستند كه ببناى مسجد مشغول شوند مرد صالحى آمد از بنى اسرائيل درويش تا ايشانرا امتحان كند ؛ گفت : مرا در اينجا حقّى است شما را حلال نباشد كه ملك من بىرضاى من مسجد كنيد ايشان گفتند اين زمين حقّ بسيار كسان است ايشان رها كردند تو نيز رها كن ، گفت : من سخت محتاجم اگر خواهيد از من بخريد و اگر نه غصب كرده باشيد ، نزد داود ( ع ) آمدند و او را خبر كردند گفت : رضاى وى حاصل بايد كرد ، ايشان آن را بها كردند ، گفت : ندهم ، چندانكه افزودند گفت : ندهم و رضا نداد ، تا به جائى رسانيدند كه به صد گوسفند خواستند و به صد اشتر ، گفت : ندهم و رضا نداد تا به جائى رسانيدند كه گفتند : ديوارى بگرد اينجا برآريم و پر از سيم و زر كنيم و به تو دهيم ، گفت : اكنون راضى شدم ، چون ديد ايشان دل برين نهادند ؛ گفت : نخواهم و بجوى طمع نكنم و اين زمين خداى را دادم و غرض من امتحان شما بود تا در اين كار جدّ خواهيد كردن يا نه ، آنگه آغاز مسجد كردند داود ( ع ) با صالحان بنى اسرائيل سنگ بر پشت ميگرفتند و ميآوردند تا ديوار مسجد به بالاى مردى كردند ، خداى سبحانه و تعالى وحى فرستاد كه : نصيب تو ازين مسجد مقدّس همين بيش نيست ؛ رها كن كه ترا پسرى باشد سليمان نام سليم القلب و بر دست وى هيچ خون ريخته نشود تمامى مسجد بدست وى باشد و ذكر وصيت او در عقب تو بماند ، داود ( ع ) در آنجا نماز ميكرد و صالحان بنى اسرائيل و اين وقت داود را صد و بيست و هفت سال بود و چون سالش صد و چهل شد او را وفات آمد و سليمان بر جاى وى بنشست و خداى سبحانه و تعالى وحى كرد به او و گفت : ترا اين مسجد تمام بايد كردن ، جنّ و انس و شياطين را جمع كرد و عمل آن ميان ايشان ببخشيد « 1 »
--> ( 1 ) يعنى بخش نمود و قسمت كرد .