أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
41
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و هر يكى را آنچه لايق كار او بود با او گذاشت شياطين را فرستاد تا هر كجا كه سنگ سفيد پهن بود از رخام حاصل كردند و آن بر دوازده چشمه بنا نهادند بعدد أسباط بنى اسرائيل چون شهرستان بنا كردند و تمام شد آغاز بناى مسجد كردند سليمان جنّيان را بفرستاد تا زر و سيم و انواع جواهر از درّ و ياقوت و زبرجد و انواع طيب از مشك و عنبر و كافور چندان جمع كردند كه در عدد نيايد آنگه صنّاعان را بخواند تا آن جواهرها بسفتند و مربّع و مدوّر كردند چون بر ايشان دشوار بود از صلابت ، سليمان جنّيان را گفت : اين را هيچ تدبيرى دانيد كه آسان گردد ؟ - گفتند كه : اين معنى هيچكس از صخر بهتر نداند ؛ و او محبوس است ، بفرماى تا او را حاضر كنند ، سليمان پارهء مس بگرفت و بنگين خود مهر بر وى نهاد ، و براى جنّيان مهر بر آهن نهادى و براى شياطين بر مس ، هر ماردى و بىفرمانى كه مهر سليمان ديدى در حال مسخّر وى شدى ، چون رسول برفت و مهر ببرد ؛ گردن نهاده برخاست و با رسول پيش سليمان آمد ، سليمان پرسيد كه : اين عفريت در راه چه گفت و چه كرد ؟ - گفت : هيچ نگفت جز آنكه گاه گاهى بخنديدى و بر مردمان افسوس داشتى ، صخر گفت : يا رسول اللّه افسوس نداشتم و ليكن چند عجب ديدم كه از آن بخنديدم ، گفت : آن چه بود ؟ - گفت : در راه به مردى رسيدم كه موزه دوزى را موزهء فرموده بود و او را ميگفت چنان موزه مىخواهم كه چهار سال بماند ؛ مرا از عقل او خنده آمد و او بر خود يك روز اعتماد نداشت و اميد چهار ساله در پيش گرفته بود ، از آنجا بگذشتم پير زنى را ديدم كه مردم را از غيب خبر ميداد و از احوال ايشان و آنجا كه او نشسته بود زير پاى او گنجى نهاده بود و نميدانست و براى محقّرى آنهمه دروغ ميگفت ؛ مرا از او عجب آمد بخنديدم ، و از آنجا بشهرى گذشتم مردى را ديدم كه او را رنجى بود پياز خورد بهتر شد بنشست و طبيبى پيش گرفت ؛ هر كس كه پيش او آمدى و از رنجى و دردى بناليدى او را پياز فرمودى ؛ از آن بخنديدم ، از آنجا ببعضى بازارها رسيدم ديدم كه در بازارها سير مىپيمودند و بگزاف ميفروختند و از آن نافعتر هيچ چيز نيست ؛ و پلپل « 1 » مىسنجيدند و در آن مناقشه ميكردند و از آن زيان
--> ( 1 ) در برهان قاطع گفته : « پلپل با باى فارسى بر وزن و معنى فلفل است كه ادويهء گرم باشد و « فلفل » معرّب آنست » .