أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
483
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
جبّاران زمين ، و خالق آسمان و زمين نيست . پس آن جوانان ديگر بر پاى تمليخا افتادند و بوسيدند و گفتند : بسبب تو خدا ما را هدايت نمود از گمراهى ؛ پس بگو كه : ما را چه بايد كرد ؟ پس برجست تمليخا و خرماى يكى از باغهاى خود را بسه هزار درهم فروخت و در ميان آستين خود بست و بر اسبان سوار شدند و از شهر بيرون رفتند پس چون سه ميل راه رفتند تمليخا بايشان گفت كه : اى برادران وقت آنست كه فقر و مشقّت را براى آخرت اختيار نمائيد و از پادشاهى دنيا بگذريد ، پس از اسبها فرود آئيد و بپاهاى خود راه رويد شايد كه خدا از براى شما از اين بليّه كه مبتلا شدهايد بدر شدى فراهم كند و از اين شدّت فرجى كرامت فرمايد ، پس فرود آمدند از اسبان و هفت فرسخ پياده رفتند و از پاهاى نازك ايشان خون روان شد ، پس شبانى از برابر ايشان پيدا شد ، گفتند : اى راعى آيا شربتى از شير يا آب بما ميدهى ؟ - راعى گفت : آنچه خواهيد نزد من هست و ليكن من روهاى شما را روهاى پادشاهان مىبينم و گمان ميبرم كه گريختهايد از پادشاه ؟ - گفتند : اى راعى حلال نيست ما را دروغ گفتن آيا راستگوئى ما را از شرّ تو نجات خواهد داد ؟ او گفت : بلى ، پس قصّهء خود را به او نقل كردند ، چون راعى قصّهء ايشان را شنيد بر پاهاى ايشان افتاد و بوسيد و گفت : در دل من نيز افتاده است آنچه در دل شما افتاده است و ليكن مرا مهلت دهيد كه گوسفندان خود را به صاحبان پس دهم و بشما ملحق شوم ، پس ايشان توقّف نمودند تا گوسفندان را به صاحبان پس داد و بسرعت مراجعت نمود و سگش از پى او ميدويد و بايشان ملحقّ شد . پس يهودى برجست و گفت : نام آن سگ چه بود ؟ و چه رنگ داشت ؟ فرمود كه : رنگ او سياه و سفيد بود و نامش قطمير بود . چون آن جوانان سگ را ديدند گفتند : ميترسيم كه اين سگ بفرياد خود ما را رسوا كند پس سنگ بر او ميزدند كه برگردد او برنمىگشت تا آنكه بقدرت إلهى بسخن آمد و گفت : بگذاريد مرا كه شما را حراست كنم . پس آن راعى ايشان را بكوه بالا برد و در غارى كه در آن كوه بود پنهان شدند و آن غار را [ بِالْوَصِيدِ ] ميگفتند و در پيش غار چشمههاى آب و درختان ميوهدار بود . پس از آن ميوهها و آب تناول كردند و چون شب درآمد در آن غار خوابيدند . پس حق تعالى وحى نمود