أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
484
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بملك الموت كه قبض روح ايشان بكند و بهر شخص دو ملك موكّل گردانيد كه ايشان را از پهلو بپهلو ميگردانيدند و بروايتى سالى يك مرتبه و بروايت ديگر سالى دو مرتبه و وحى نمود بسوى خزينهداران آفتاب كه چنان كنند كه وقت طلوع آفتاب تا غروب آن شعاع آفتاب بر ايشان نتابد . پس چون دقيانوس از عيدگاه خود برگشت و از احوال آن جوانان سؤال كرد گفتند : ايشان گريختهاند پس دقيانوس با هشتاد نفر سوار شدند و از پى ايشان آمدند تا در غار چون ديد كه ايشان با آن حال ژوليده و پاى رنجيده در خوابند گفت : اگر من ميخواستم كه ايشان را عقاب كنم زياده از آنچه خود با خود كردهاند نميتوانستم كرد . پس بنّايان را طلبيد و در غار را بآهك و سنگ برآورد و باصحاب خود گفت كه بگوئيد بايشان كه بگويند بخداى ايشان كه در آسمانست كه ايشان را نجات دهد و از غار بيرون آورد . پس سيصد و نه سال در آن غار ماندند و چون حق تعالى خواست كه ايشان را زنده گرداند امر كرد اسرافيل را كه روح در ايشان دميد و بيدار شدند و چون آفتاب طالع شد گفتند : امشب از عبادت پروردگار خود غافل شديم . چون بيرون آمدند ديدند كه چشمههاى آب خشكيده است و درختان خشك شده است . پس يكى از ايشان گفت : كار ما بسيار عجب است و چگونه چشمههاى با آن وفور و درختان با آن كثرت در يك شب خشكيدهاند ؟ پس گرسنه شدند و گفتند : يكى از خود را بفرستيد به شهر كه طعام نيكوئى براى شما بياورد و چنان نكند كه كسى بر احوال او و احوال شما مطّلع شود پس تمليخا گفت : من ميروم و جامههاى كهنهء راعى را در بر كرد و بجانب شهر روانه شد پس بموضعى چند رسيد و وضعى چند ديد كه هرگز نديده بود و چون بدروازهء شهر رسيد ديد كه علم سبزى بر پا كردهاند و بر آن علم نقش كردهاند كه : لا إله الّا اللّه ، عيسى رسول اللّه ، پس نظر به آن علم ميكرد و دست بر ديدههاى خود ميكشيد و ميگفت : گويا در خواب مىبينم اين اوضاع را پس داخل شهر شد و ببازار آمد و بنزد مرد خبّازى آمد و پرسيد كه اين شهر چه نام دارد ؟ - گفت : افسوس پرسيد كه : پادشاه شما چه نام دارد ؟ - گفت : عبد الرّحمن ، پس زرى بيرون آورد و بخبّاز داد و گفت :