أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
480
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
وقتى كه يونس را فرو برد و بدرياى هفتگانه او را گردانيد گفتند : كيست آنكه قوم خود را ندا كرد نه از جنّ بود و نه از انس ؟ فرمود كه آن مورچهء سليمان بود كه بموران گفت كه : اى گروه موران داخل خانههاى خود شويد كه پايمال نكنند شما را سليمان و لشكرهاى او . گفتند : خبر ده ما را از پنج چيز كه بر زمين راه رفتند و در رحم خلق نشده بودند ؟ فرمود كه آدم و حوّاء و ناقهء صالح و گوسفند ابراهيم و عصاى موسى صلوات اللّه عليهماند . پرسيدند از صداى آن حيوانات فرمود كه : درّاج ميگويد : الرّحمن على العرش استوى ، و خروس ميگويد : اذكروا اللّه يا غافلين ؛ يعنى خدا را ياد كنيد اى غافلان . و اسب ميگويد : اللّهمّ انصر عبادك المؤمنين على عبادك الكافرين ؛ يعنى خداوندا يارى ده بندگان مؤمن خود را بر بندگان كافر خود . و حمار لعنت مىكند بر عشّاران و دمقاچيان ، و وزغ ميگويد : سبحان ربّى المعبود المسبّح فى لجج البحار يعنى تنزيه ميكنم پروردگار خود را كه مستحقّ پرستيدن است و تنزيه ميكنند او را در ميان درياها . و هوجه ميگويد : اللّهمّ العن مبغضى محمّد و آل محمّد يعنى خداوندا لعنت كن دشمنان محمّد و آل محمّد را . و آن علما سه نفر بودند پس دو نفر برجستند و شهادت گفتند و مسلمان شدند و عالم سيّم ايستاد و گفت : يا على آنچه در دل رفيقان من افتاد از نور اسلام در دل من نيز افتاده است و ليكن يك مسئلهء ديگر مانده است كه چون از اين مسئله نيز جواب بگوئى مسلمان ميشوم ، حضرت فرمود كه : بپرس ، گفت : مرا خبر ده از حال جماعتى كه در زمان پيش بودند و سيصد و نه سال مردند پس خدا ايشان را زنده كرد قصّهء ايشان چگونه بوده است ؟ پس حضرت شروع كردند به خواندن سورهء كهف ، آن عالم گفت : قرآن شما را من بسيار شنيدهام اگر عالمى خبر ده ما را بتفصيل قصّهء اين جماعت و نامهاى ايشان و عدد ايشان و نام سگ ايشان و نام غار ايشان و نام پادشاه ايشان و نام شهر ايشان ، پس حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه عليه فرمود كه : لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم ، خبر داد مرا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه در زمين روم شهرى بود كه آن را افسوس ميگفتند و پادشاه صالحى داشتند و چون پادشاه مرد در ميان ايشان اختلاف بهم رسيد ، پس چون پادشاهى از پادشاهان فارس كه او را دقيانوس ميگفتند شنيد كه در ميان ايشان اختلاف