أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
425
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
ذو القرنين گفت : [ ما مَكَّنِّي « 1 » فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ ] آنچه خداى مرا داده است از تمكين و قدرت در آن بهتر است و نيكوتر ؛ شما مرا يارى دهيد و بقوّت مدد كنيد تا من از ميان شما و ايشان سدّى « 2 » كنم برويد سنگ و آهن بسيار و روى و مس چندانكه توانيد جمع كنيد ايشان برفتند و آنچه ذو القرنين خواست جمع كردند آنگه گفت : تا من بروم و ايشان را ببينم ذو القرنين به بالاى آن كوه برآمد و در نگريست گروهى را ديد بر يك شكل نر و ماده بقدّ نيم مرد و بهرى بودند ، أمير المؤمنين عليه السلام گفت : بالاى ايشان يك بدست « 3 » بيش نيست و بهرى از ايشان درازند ، و ايشان دندان و چنگال دارند چنان كه سباع ، چون چيزى خورند آواز دندانهاى ايشان بمانند اشتر باشد كه نشخوار كند و يا ستور كه علف خورد و بر اندام ايشان موى است خود را به آن پوشيده ميدارند از سرما و گرما ، و گوشهاى بزرگ دارند يكى پر موى چون پشم گوسفند و يكى اندك موى چون بخسبند يكى لحاف كنند و ديگرى دواج ، و هيچ از ايشان نميرد الّا آنكه هزار فرزند بزايد چون هزار تمام شود بداند كه بخواهد مردن ، و ايشان را وقت بهار از دريا ماهى آيد چندانكه حدّ و اندازهء آن پديد نباشد و جز خداى نداند چنان كه ما را باران آيد ايشان آن ماهيان را بگيرند و ذخيره كنند تا سال دگر و آواز ايشان چون آواز كبوتر باشد و آواز بلند ايشان چون بانگ گرگ باشد ، و جفت چنان گيرند كه بهائم ، و اين به آخرين زمين تركستان بود از جانب مشرق ، ذو القرنين چون آن بديد بفرمود تا از ميان اين دو كوه صد فرسنگ در عرض پنجاه فرسنگ اساس آن چندان بكندند كه به آب رسيدند آنگه بفرمود تا آن را به سنگ برآوردند هر رسته سنگ كه برآوردى بفرمودى تا بجاى گل مس و روى گداخته در او ميريختند تا همچو عرق كوه شد در زمين آنگه همچنين برآوردند و سنگ برهم نهاد و روى و مس در ميان
--> ( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « [ مكّنى ] اهل مكّه خواندند به دو نون ظاهر بر اصل و باقى قرّاء خواندند مكّنى بادغام » . ( 2 ) - در غالب نسخ : « بندى » . ( 3 ) - در برهان قاطع گفته : « بدست بكسر اوّل و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى وجب را گويند و به عربى شبر خوانند و بفتح اوّل و ثانى هم آمده است » .