أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

426

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

آن مىنهاد و به آتش ميدميدند تا گداخته ميشد تا آنگه كه از بالاى آن كوهها ببرد مقداراند هزار گز و آنگه آن را شرف از آهن برنهاد اكنون آن سدّ چنان نمايد كه برد يمنى ، خطّى سياه و يكى سرخ و يكى زرد ؛ از سياهى آهن ، و از سرخى مس ، و زردى روى . آنگه روى بميانهء زمين نهاد و ميرفت و شهرها ميگشاد و دعوت ميكرد تا بجماعتى رسيد مردمانى را يافت مصلح و نيكو سيرت بانصاف و داد و حكم بعدل و قسمت بسويّت ، حالشان يكسان ، و كلمتشان يكى ، و طريقتشان راست ، و دلهاى ايشان مؤتلف و أهواءشان مستوى ، و سراهاى ايشان را در نبود و گورستانهاى ايشان بر در سراى بود ، و در شهر ايشان والى نبود و حاكم نبود و در ميان ايشان ملوك و أشراف نبود مختلف و متفاضل نبودند يكديگر را دشنام ندادندى ، و با يكديگر جنگ نكردندى ، و نخنديدندى و عمرشان دراز بود ، و در ميان ايشان درويش نبود ، درشت خوى و بد خوى نبودند ، ذو القرنين از ايشان بتعجّب فروماند گفت : اى مردمان شما چه قوميد ؟ - كه من در اطراف زمين چون شما مردم نديدم از احوال خود مرا خبر دهيد ، گفتند : چه خواهى تا ترا خبر دهيم ؟ گفت ؟ چرا گورستان بر در سراى ساخته‌ايد گفتند : تا مرگ را فراموش نكنيم ، گفت : چرا سراهاى شما را در نيست ؟ - گفتند : براى آنكه در ميان ما دزد و خاين نباشد ، گفت : شما را چرا امير نيست ؟ - گفتند : براى آنگه ما كارى نكنيم كه امير ما را ادب كند ، گفت : چرا در ميان شما توانگر نيست ؟ - گفتند : براى آنكه ما افتخار نكنيم بكثرت مال ، گفت : چونست كه در ميان شما منازعت و مخالفت نيست ؟ - گفتند : از سلامت سينهء ما ، گفت : چرا شما را با هم خصومت نباشد ؟ - گفتند : براى آنكه خويشتن را از حكم ساكن كرديم ، گفت : چرا در ميان شما ملوك و پادشاهان نيستند ؟ - گفتند : براى آنكه ما فخر نكنيم ، گفت : چرا شما را حاكم نيست ؟ - گفتند : از آنكه ما انصاف از يكديگر خود بدهيم ، گفت : چونست كه كلمهء شما يكى است ؟ - گفتند : براى آنكه ما با يكديگر مخالفت و خصومت نكنيم ، گفت : چونست كه شما چنين افتاده‌ايد ؟ - گفتند : از آنجا كه دلهاى ما سليم است ؛ خداى