أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

354

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

گفت : تا در غار برآوردند « 1 » و در ملك دقيانوس دو مرد بودند مؤمن يكى سدروس و يكى روياس نامها و نسبهاى ايشان بر لوحى از ارزيز نوشتند و در بناى آن سدّ نهادند تا باشد كه وقتى كسى اين بنا بشكافد و از احوال ايشان باخبر گردد تا مردمان را عبرتى باشد اين سدّ همچنين بود تا آنگه كه دقيانوس هلاك شد و چند قرن بر اين برآمد در آن شهر پادشاهى بديد آمده بود كه مردى صالح بود نام او تندروس ، و در ملك او مردمان هر گونه بودند از مؤمن و كافر ، او مؤمنان را تربيت ميكرد و خلق را با خداى تعالى دعوت ميكرد و ببعث و نشور ميترسانيد ايشان مىگفتند : ما هى إلّا حياتنا الدّنيا نموت و نحيى ؛ ما حيات و زندگانى همين ميدانيم كه در دنياست و پس از حيات دنيا حياتى ديگر نشناسيم آن پادشاه تضرّع و زارى كرد تا خداى تعالى آيتى بايشان نمايد كه بعث و نشور حقّ است خداى تعالى در دل يكى از مردمان آن شهر افكند نام او الياس تا آن بنا بشكافد و آن را حظيرهء « 2 » گوسفندان سازد بيامد و آن را بشكافت در غار گشاده شد جماعتى را ديد خفته و سگى بر در غار خفته ؛ هر كس كه خواست كه در آنجا شود نيارست ، مردم شهر بتعجّب بنظاره آمدند خداى تعالى ايشان را از خواب بيدار كرد ايشان باز نشستند خوشدل و شادان و بر يكديگر سلام كردند و چنان پنداشتند كه يك روز خفته‌اند يا بهرى از روزى ، خداى تعالى بعث ايشان دليل ساخت بر صحّت بعث و نشور . وهب گفت : ايشان بيدار شدند و احوال ايشان همچنان بود كه آنگه كه بخفته بودند « 3 » ؛ هيچ تغيير و تبديل بايشان راه نيافته بود و جامه‌هاى ايشان شوخگن « 4 »

--> ( 1 ) - « برآوردن » در كتب قدما غالبا بمعنى بستن درو امثال آن به گل و غير آن به كار رفته است يعنى گرفتن و برآوردن در به گل و سنگ چنان كه در اين بيت : « گشايش از در ديگر مجو به غير على * كه باب غير على را به گل برآوردند » ( 2 ) - در منتهى الارب گفته : « حظيره جاى خرما خشك كردن و محوّطهء چوپانى و مال » . ( 3 ) - در بعضى نسخ : « نخفته بودند » و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « كه آنگه بخفتند » . ( 4 ) - در برهان قاطع گفته : « شوخگن با اوّل مضموم بثانى و ثالث زده و كسر گاف فارسى بمعنى چركن باشد و شوخگين با گاف فارسى بر وزن پوستين بمعنى شوخگن است كه چركن باشد » .