أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
351
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
كردم من در او نگريدم او را بشناختم دست او بگرفتم و بصحرا بردم و گفتم : اين گلّهء گاو تراست ، او گفت : يا هذا با من استهزا ميكنى ؟ ! گفتم : و اللّه كه اين حقّ تو است و تراست و كس را در آن نصيبى نيست آن را بوى تسليم كردم ؛ خداوندا اگر ميدانى كه من آن خاصّ و خالص از براى تو كردم ما را ازين خلاصى ده ، آن سنگ در حال شكافته شد و ثلثى از وى بيفتاد و روشنائى بديد آمد . ديگرى گفت : سالى قحطى عظيم بود زنى صاحب جمال نزديك من آمد تا گندم خرد ببها ، گفتم : ممكن نيست مگر به آنكه مرا از نفس خود تمكين كنى ؛ او ابا كرد و برفت . ديگر باره باز آمد و طعام خواست گفتم : ممكن نيست بدون تمكين نفس ؛ همچنين تا سه بار برفت ؛ بار چهارم باز آمد و از روى ضرورت گفت : تمكين كردم ، چون خواستم كه به او دست دراز كنم لرزه بر اعضاى او افتاد ، گفتم : اين چه حالتست ؟ - گفت : از خداى تعالى ميترسم ، من گفتم : سبحان اللّه ؟ ! او در حال سختى و ضرورت از خداى ميترسد و من در حال نعمت و رخا از خداى نترسم ؟ ! گفتم : برخيز و بيشتر از آن طعام كه ميخواست بوى دادم ، خدايا اگر ميدانى كه آن براى تو كردم و خاصّ و خالص از براى رضاى تو بود اين بلا را از ما كشف گردان ، پارهء ديگر از آن سنگ شكسته شد و غار روشن شد . سيم گفت : مرا مادرى و پدرى پير بود و من گوسفندان داشتم نماز خفتن پارهء شير پيش ايشان آوردم ايشان خفته بودند مرا دل نداد كه ايشان را بيدار كنم بر بالين ايشان بنشستم و گوسفندان ضايع بودند و دل من با ايشان بود با اينهمه از بالين ايشان برنخاستم تا آنگه كه صبح برآمد ايشان بيدار شدند و من آن شير بايشان دادم ؛ بار خدايا اگر دانى كه من آن براى رضاى تو كردم اين بلا را از ما كشف گردان ؛ آن سنگ بيكبار از در غار بيفتاد و راه گشاده شد . قصّهء اصحاب الكهف محمّد بن اسحاق گفت كه : أهل إنجيل كه ترسانند در دين تعدّى كردند و تعدّى از حدّ ببردند و فواحش در ميان ايشان ظاهر شد و ببت پرستيدن مشغول شدند و براى طواغيت قربان كردند و در ميان ايشان نيز جمعى بودند كه بر دين عيسى