أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

352

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

ميرفتند ، و در زهد و عبادت ميكوشيدند ، و ايشان را پادشاهى بود نام او دقيانوس ؛ بت پرست بود و ظالم ، و مردمان را از دين عيسى منع ميكرد و هر كجا كه يكى را مىيافت ميكشت ، و به اطراف ميگرديد تا به اين شهر رسيد كه اصحاب الكهف در وى بودند مردم بگريختند و آنان را كه مىيافت ميكشت تا « 1 » كه از دين برميگشتند ، خداى پرستان چون چنان ديدند در عبادت و طاعت بيفزودند و پناه با خداى مىدادند و ميگفتند : ربّنا ربّ السّماوات و الارض لن ندعو من دونه إلها ؛ اين جماعت از شهر بيرون آمدند و بنمازگاهى كه ايشان را بود رفتند و بعبادت و تضرّع مشغول شدند و ميگفتند : خدايا شرّ اين طاغى از ما كفايت كن ؛ جماعتى بر ايشان مطلّع شدند و دقيانوس را خبر كردند كس فرستاد و ايشان را بر آن هيئت حاضر كرد با جامه‌هاى عبادت و رويهاى در خاك ماليده و چشمهاى پر آب شده ؛ ايشان را تهديد كرد و گفت : شما مخيّريد اگر خواهيد بدين من درآييد و اگر خواهيد اختيار كشتن كنيد ، ايشان را مهترى بود نام او مكسلمينا « 2 » ؛ گفت : ما جز خداى را نپرستيم كه آفرينندهء آسمان و زمين است باقى تو دانى هر چه خواهى كن كه ما ازين دين برنگرديم دقيانوس بفرمود تا جامه‌هاى ايشان بكندند و جامه‌هاى ديگرشان پوشانيدند و گفت : مرا دل نميدهد كه شما را بكشم ، مهلتتان دادم روزى چند انديشه كنيد و با دين من آئيد و اگر نه شما در دست من‌ايد و كشتن شما بر من آسان است ، آنگه برخاست و از آن شهر بيرون شد چون دقيانوس برفت ايشان با يكديگر گفتند : تدبير آنست كه ما هر يك از خانهء پدران خود زادى برداريم و از اين طاغى بگريزيم هر يكى زادى برداشتند و از شهر بيرون شدند ، بر در آن شهر كوهى بود كه آن را بيخاوس « 3 » گفتند و در آن كوه غارى بود در آن

--> ( 1 ) - كذا در نسخ ؛ پس مراد اين است كه ايشان را ميكشت مگر آنكه از دين خود برگردند و بدين او درآيند و ميتواند بود كه « يا » بوده باشد و تصحيف شده است ابو الفتوح ( ره ) گفته : « و او مردم را ميگرفت و هر كه در دين او ميرفت رها ميكرد و هر كه اجابت نميكرد او را ميكشت و عذاب ميكرد و دستها و پاهاى ايشان مىبريد و از باروى شهر مىآويخت خداى پرستان ( تا آخر ) » . ( 2 ) - در بعضى نسخ : « مسكلينا » . ( 3 ) - در بعضى نسخ : « بيخلوس » و در قصص الانبياء ثعلبى : « ناجلوس » .