أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
359
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و عقاب آن تا از آن منزجر شود بر وجهى كه ديگران بر او اقتدا كنند چنان باشد كه او زنده كرده باشد ايشان را . در احكام امير المؤمنين آمده است كه روزى با جماعتى ميگذشت مردى از خرابهء بيرون آمد با كاردى خون آلود مدهوش و مذعور ؛ مردم چون او را چنان ديدند بگرفتند و در آن خرابه شدند مردى را ديدند كشته تازه افكنده ، او را گفتند : اين مرد را كه كشت ؟ - گفت : من ، گفتند : چرا ؟ - گفت : بىسببى كشتم او را ، امير المؤمنين عليه السّلام بفرمود تا او را قصاص كنند چون ببازار بردند تا بكشند ، سيّاف چون قصد او كرد مردى بيامد و در دست او آويخت كه او بيگناه است او را رها كن كه اين مرد را من كشتم و بر آن سوگندها ياد كرد ايشان را با پيش امير المؤمنين بردند اين مرد اقرار آورد آن دگر را گفت : چرا بر خود اقرار دادى ؟ - گفت : يا امير المؤمنين از بهر آنكه انكار من نشنودندى با چنان علامتى كه با من بود ، گفت : پس اين حال چگونه افتاد ؟ - گفت : من در سراى خود گوسفندى ميكشتم كارد و دست خون آلوده بود آواز حزين آن كشته شنيدم كه در پهلوى سراى من كشته بودند بتعجيل بيرون جستم كارد در دست من مرد چون آواز پاى بشنيد به ديوار بجست من در شدم آن مرد را كشته ديدم بترسيدم از آنجا بيرون دويدم با كارد خون آلود ، چون مرا بديدند بگرفتند اگر انكار كردمى هيچكس از من قبول نكردى . گفت : راست گفتى همه همچنين است كه ميگويد ، آنگه با اصحابان نگريد و گفت : چه بايد كردن ؟ - گفتند : اوّلين را رها بايد كردن و اين دوّم را بايد كشتن امير المؤمنين عليه السّلام گفت : اين فتوى بر خلاف راستى است آنگه روى بحسن كرد و گفت : اى پسر در اين حادثه چه بايد كرد ؟ - گفت : هر دو را رها بايد كرد و ديه از بيت المال ببايد دادن گفت : چرا ؟ - گفت : لقوله تعالى [ وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً ] اگرچه او مردى را بكشت ديگرى را از قتل باز خريد قتل آن باحياء اين ببايد رفت و ديت كشته از بيت المال ببايد داد ؛ امير المؤمنين شادمانه شد و بوسه بر چشم او داد و گفت : سپاس آن خداى را كه اهل البيت ما را توفيق علم و فقه داد آنگه گفت : [ وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ ] و بديشان آمدند رسولان ما و حجّت و بيّنات آوردند از خداى تعالى بمردمان تا حجّت بريشان بليغ شود آنگه پس از اينهمه كه