أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
319
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
مشرّف گرداند . و وجهى ديگر آنست كه كفّار بنزديك ما بشرايع متعبّدند پس اگر چه به ظاهر اين خطاب داخل نباشند بدليلى ديگر داخل باشند و روا بود كه خطاب موجّه بود بشخصى و ديگرى در آن داخل باشد چنان كه « يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ » و اوامر و نواهى خطاب با معاصران و معاهدان رسول است و باتّفاق مراد ايشانند و ما و آنان كه پيش از ما و پس از ما بودهاند و باشند ، آيت در حطم آمد « 1 » او بمدينه آمد و جماعتى كه با او بودند ايشان را بيرون مدينه رها كرد و او تنها بنزديك رسول آمد و گفت : الى ما تدعوا النّاس ؟ مردمان را با چه دعوت ميكنى ؟ - رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت كه : به آنكه گواهى دهند كه خداى يكى است و نماز كنند و زكات دهند گفت : نيكو است امّا مرا اميرانىاند تا من با ايشان مشورت كنم و تواند بود كه ايشان را با خود بيارم و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيش از آنكه او درآيد گفته بود كه مردى از ربيعه درآيد و به زبان شيطان سخن گويد چون بيرون رفت رسول گفت : اين مرد بر وى كافرى درآمد و بر عقب عادرى ميرود و اين مرد مسلمان نيست آنگه بيرون رفت بگلّه مدينه بگذشت و همه را براند و ميگفت : با تو انياما و ابن هند لم ينم * بات يقاسيها غلام كالظلم با بيتهاى ديگر « 2 » چون سال ديگر بود بحجّ آمد با حاجيان بكروائل از يمامه و مالى بسيار با او بود مسلمانان گفتند : يا رسول اللّه حطم اينك آمده با حطامى بسيار رها كن تا او را بكشيم و مال او بعوض چهار پايان خود برداريم . رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : روا نباشد كه او در حرم است و ماه حرام است و او هدى آورده است و تقليد كرده ، گفتند كه : اى رسول خداى ما در جاهليّت اين بسيار كردهايم حقّ تعالى اين آيت فرستاد و گفت : اى مؤمنان حلال
--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) گفته ( ج 2 چاپ اول ص 89 ، س 23 ) : « بعضى مفسران گفتند : آيت در حطم آمد و ابن لقب مردى است نام او شريح بن صنيعة بن هند بن شرحبيل و قصهء او آن بود كه او بمدينه آمد ( تا آخر قصه ) » . ( 2 ) - اشاره به باقى ابيات است كه در تفسير ابو الفتوح نقل كرده و آنها بعد از بيت اول چنين است ( ج 2 چاپ اول ، ص 89 ، سطر آخر ) : « خدلج الساقين خفاق القدم * قد لفها الليل بسواق حطم » « ليس براعى ابل و لا غنم * و لا بجزار على ظهر وضم » « هذا اوان الشد فاشتدى زيم »