أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
270
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
با اهانت و استخفاف با خلود و تأبيد گفتهاند كه : آيت [ وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً ] در عبد الرحمن عوف آمد كه او رنجور بود و سلاح بر نميتوانست گرفت ابو صالح از ابن عبّاس گفت كه : در حقّ رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد كه او بغزاى محارب و بنى انمار شد و بمنزلى فرو آمد با مسلمانان و از مشركان هيچكس پديد نبود رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخاست و به قضاى حاجتى رفت و باران مىآمد چون فارغ گشت خواست تا با لشكرگاه آيد رود آمده بود و حائل شده رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از آن جانب بماند تنها بىسلاح در زير درختى بنشست از سر كوه حويرث بن الحارث نگاه كرد رسول را ديد نشسته تنها اصحاب خود را گفت : هذا محمّد قد انقطع من أصحابه قتلنى اللّه ان لم أقتله ، محمّد از اصحاب خود تنها مانده است اگر او را بنكشم خداى مرا بكشاد ، شمشير بر كشيد و آمد تا كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را خبر بود بر زبر سر او استاده بود با تيغ ، گفت : يا محمّد من يمنعك منّى ؟ - ترا از من كه حمايت كند ؟ - گفت : خداى ، آنگه گفت : الّلهمّ اكفنى شرّ حويرث بن الحارث بما شئت ، بار خدايا بدانچه خواهى شرّ او از من كفايت كن ، حويرث شمشير بر آورد تا برو زند فرشتهء بيامد و پرى بر كتف او زد بر وى در آمد و تيغ از دست وى بيفتاد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تيغ بر گرفت و بر سر او باستاد و گفت : الآن من يمنعك منّى ؟ - حويرث گفت : لا احد يمنعنى منك ، هيچكس نيست كه ترا از من منع كند ، گفت : گواهى ده كه خداى يكى است و محمّد رسول او تا تيغ به تو دهم و به روى ، گفت : اين نكنم و ليكن با تو عهد كردم كه هرگز با تو و قوم تو كارزار نكنم و كس را بر تو يارى نكنم ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تيغ را به او داد او تيغ بستد و گفت : و اللّه لانت خير منّى ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : و أنا أحقّ بذلك منك ، بهر حال من سزاوارترم كه از تو بهتر باشم حويرث با نزديك اصحاب خود رفت ، او را گفتند : ويحك چرا شمشير نزدى و جهانى را از دست وى نرهانيدى ؟ و چرا بيفتادى بىآنكه ترا كسى بيفكند ؟ - گفت : چون من تيغ بر آوردم پنداشتى كه كسى بيامد و چيزى بر پشت من زد و مرا بيفكند و تيغ از دست من بيفتاد و محمّد بر گرفت و اگر خواستى كه مرا بكشد توانستى و ليكن نكرد او از من جوانمردتر بود مرا گفت : اسلام آور ازو قبول نكردم و ليكن عهد كردم كه با او قتال نكنم و كسى را برو يارى ندهم ، آنگه رود ساكن شد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با لشكرگاه آمد و ازين حال صحابه را خبر داد و آيت بريشان خواند .