أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
347
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
شراب را از تغيّر نگاه داشت ، چرا نشايد كه شخصى را كه صلاح جهانى به دو منوط است سالى چند بخلاف عادت عمر ابناء وقت او را نگاه دارد كه پير نشود و بىقوّت نگردد و قتاده و ضحاك و ربيع و غير ايشان روايت ميكنند آن را و جائز ميدارند كه خرى در بيابانى بر بالين مردهء صد سال زنده بماند بسته كه آب و گياه نخورد اين را روا دارند پس آنكه خداى تعالى شخصى را در جهان زنده ميدارد كه طعام و شراب خورد و بيايد و برود اوليتر بود كه روا دارند عبد الله عباس گفت : چون عزير باديه آمد نهاد و محلّه از آن بگشته بود برو هم بيامد و بر در سراى خود آمد و در بزد كنيزكى بود كه آن روز كه عزير برفت بيست ساله بود چون بازآمد صد و بيست ساله شده بود و مقعد و نابينا گشته او را آواز داد او گفت : كيست كه در مىزند ؟ - او گفت كه : اين سراى عزير است ؟ - گفت : آرى و بگريست و گفت : اى مرد تو چه كسى كه عزير را مىشناسى كه صد سال است تا عزير مفقود است و كس نام او نبرد ؟ - گفت : من عزيرم عجوز گفت : اى سبحان اللّه صد سال است كه تا عزير مفقود است و كس ازو خبر ندارد ، عزير گفت : همچنين است خداى تعالى مرا صد سال بميرانيد و اكنون مرا زنده كرد آن كنيزك گفت : اين را علامتى باشد گفت : آن چيست ؟ - گفت : عزير مردى مستجاب الدّعوه بود اصحاب امراض و بلايا را دعا كردى خداى تعالى ايشان را شفا دادى اگر تو عزيرى دعا كن تا خداى تعالى چشم من با من دهد تا من ترا ببينم كه من عزير را نيكو شناسم عزير دعا كرد و دست بر چشم او ماليد چشمش درست شد دست او گرفت و گفت : قومى باذن اللّه برخيز بفرمان خداى پايش درست شد برخاست و برفتن آمد درو نگريد گفت : گواهى مىدهم كه تو عزيرى آنگه برخاست و بمحافل بنى اسرائيل آمد و در آن محفل پسرى از آن عزير بود صد و هژده ساله پير و ضعيف شده و او را فرزندان بودند پير شده آواز داد و گفت : اى قوم خبر داريد كه عزير بازآمده است ؟ - گفتند : برو محال مگوى عزير صد سال است تا مفقود است او گفت : من فلانهام پرستارهء او بدعاى او خداى تعالى مرا عافيت داد و ميگويد كه : خداى تعالى مرا صد سال بميرانيد و اكنون زنده كرد مردمان