أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
323
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بجوشد و از قرن بيرون آيد و بگرد سر او بگردد چون تاجى و برويش فرونيايد و درين تنور آهنين شود اين تنور يك اندام وى باشد نه بيش و نه كم ، طالوت آن جماعت حاضران را بخواند و تجربه كرد بر هيچكس راست نيامد خداى تعالى وحى كرد كه اين مرد از فرزندان ايشا است ، ايشا « 1 » فرزندان خود را حاضر كرد دوازده مرد شجاع و تمام بالا جسيم وسيم بودند يكيك را عرضه ميكردند بر آن قرن و روغن هيچ نمىجنبيد و در ميان ايشان يكى بود به بالا از همه درازتر و بتن از همه ضخيمتر هر بار او را عرضه ميكردند و فايدهء نبود خداى تعالى وحى كرد به دو كه چشم درين جسيم و سيم زدهء ، انّا لا نأخذ الرّجال على صورهم و لكن نأخذهم على صلاح قلوبهم ، ما مردان را به صورت ننگريم و ليكن ايشان را بصلاح دل نگريم ، اشمويل ايشا را گفت : ترا فرزند ديگر هست ؟ - گفت : نه ، جبرئيل آمد و گفت كه : دروغ ميگويد ، پيغمبر گفت : چرا چنين گوئى ؟ - خداى تعالى ميگويد : تو دروغ مىگوئى ، گفت : خداى تعالى راستيگر است و من دروغ ميگويم مرا پسرى هست كهترين فرزندانست براى آنكه كوتاه است و حقير است شرم داشتم كه مردمان او را ببينند داود نام اوست در ميان مردم نيارم در كوه گوسفند ميچراند و داود عليه السّلام مردى بود كوتاه و حقير زرد روى ازرق چشم اندك موى ، طالوت گفت : برويم او را ببينيم برفت با جماعتى او را يافت بر كوه گوسفند ميچرانيد و رودى عظيم آمده بود داود دو گوسفند بر گردن مينهاد بر كنار مىآورد چون طالوت او را ديد گفت : اينست لا شك كه بر بهائم رحيمست بر مردمان رحيمتر باشد او را پيش خواند و آن قرن بر سر او نهاد آن روغن درو بجوشيد و گرد سر او بگرديد مانند اكليلى ، طالوت او را گفت : ترا افتد كه با جالوت جنگ كنى و او را بكشى و از ملك من نيمهء ترا باشد و دختر خود را به تو دهم اگر آنكه يك كافر را ميكشد با حيات صاحب ملك نيمهء ملكش رسد و دختر آنكس كه هزار كافر را بكشد در حيات اوش دختر برسد و از پس وفات او ملك ، داود گفت : بلى ، طالوت گفت : از خويشتن هيچ يافتهء كه قوّت اين كار دارى ؟ - گفت : بلى وقتها شير بيايد و تعرّض گوسفندان من كند يا پلنگ يا گرگ ، دست در
--> ( 1 ) - در نسخهء قديمى در همهء موارد ذكر بسين مهمله و در تفسير ابو الفتوح بشين معجمه نقل شده .