أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
324
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
زفر « 1 » ايشان كنم چون بگرفته باشم بردرم و باندازم ، گفت : بيا تا برويم با لشگرگاه ، آمدند داود عليه السّلام در راه مىآمد سنگى آواز داد كه مرا برگير كه من سنگ هارونم كه فلان پادشاه را به من بكشت ، بسنگى ديگر بگذشت آواز داد كه مرا برگير كه من سنگ موسىام كه فلان پادشاه را به من بكشت ، بسنگى ديگر بگذشت آواز داد كه مرا برگير كه من سنگ توام كه هلاك جالوت در من نهاده است خداى تعالى مرا براى تو ميداشت . برگرفت بر توبره نهاد چون جالوت سلاح درپوشيد و صفهاى كارزار راست كردند جالوت بيرون آمد بر اسبى گرانمايه نشسته و سلاح تمام پوشيده مبارز خواست طالوت اسبى نيكو بياورد و سلاح تمام تا داود در پوشيد و بر نشست و پارهء برفت و بازآمد مردم گفتند : كودكست بترسيد ، گفت : ايّها الملك اين سلاح نه زان منست و من كارزار بقوّت خداى كنم نه بعدّت و سلاح ، مرا رها كن تا چنان كارزار كنم كه مرا بايد ، گفت : تو دانى ، آن سلاح بينداخت و پياده شد و آن توبرهء سنگ در برافكند و فلاسنگ بدست گرفت و پيش جالوت آمد جالوت مردى قوى و شجاع بود . در خبر است كه تركى كه بر سر داشت سيصد من آهن بود چون در داود نگرست ترسى ازو در دلش افتاد درآمد و گفت : تو آمدهء بقتال من ؟ - گفت : بلى ، گفت : سلاحت كجاست ؟ - گفت : سلاح من اين فلاسنگ است ، گفت : سنگ بسگ اندازند ، گفت : تو از سگ بدترى ، گفت : لا جرم گوشتت بسباع زمين و مرغان هوا بخشم گفت : بار خدا گوشت از تو ببخشد ، آنگه دست فراز كرد و يك سنگ برآورد و گفت : بنام خداى ابراهيم و در فلاسنگ نهاد ، و ديگرى برآورد و گفت : بنام خداى اسحاق و در فلاسنگ نهاد ، و ديگرى برآورد و گفت : بنام خداى يعقوب و در فلاسنگ نهاد ؛ هر سه سنگ يكى شد او بينداخت خداى تعالى باد را بر آن موكّل كرد تا آنسنگ را مىبرد تا بر ميان ترك جالوت آمد و به ترك فروشد و بسر و پيشانى او فروشد و از قفايش بيرون افتاد و بر قومى آمد كه پس پشت او بودند و سى مرد را بكشت و جالوت بيفتاد مرده - لعنة اللّه عليه - لشكر بهزيمت افتاد داود بيامد و بپاى جالوت درآويخت و او را پيش طالوت كشيد و بيفكند مسلمانان
--> ( 1 ) - در برهان گفته : « زفر بفتح اول و ثانى بر وزن سفر دهان را گويند و به عربى فم خوانند » .