أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
311
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
را خليفه كرد در ميان قوم تا حدود توراة و احكام آن بر جاى باشد و او بر جاى ميداشت تا با پيش خداى شد و او كالب را خليفه كرد تا بجاى او بيستاد و همان كرد تا خداى قبض روح او كرد از پس او حزقيل را خداى پيغمبرى داد در عهد او احداث بنى اسرائيل پيدا شد و عهد خداى فراموش كردند و بت پرستيدن گرفتند خداى تعالى الياس را به پيغمبرى فرستاد و اين پيغمبران كه مىآمدند بتجديد شرع موسى و اقامت احكام توراة مىآمدند و از پس الياس اليسع آمد به پيغمبرى ، چون خداى او را ببرد فساد در بنى اسرائيل ظاهر گشت و ايشان را دشمنى پديد آمد كه او را بلشاشاد گفتند و ايشان از جملهء قوم جالوت بودند و عمالقه بودند ساحل بحر روم تا بمصر و فلسطين بدست فروگرفتند و بر بنى اسرائيل مستولى شدند و ايشانرا ميكشتند و برده مىكردند تا چهار صد و چهل برده از ملكزادگان ايشان ببردند و جزيه بر ايشان نهادند و توراة از ايشان بستدند و بنى اسرائيل از ايشان بلا و مشقّت ديدند و ايشان را پيغمبرى نبود كه تدبير كار ايشان بكند از خداى ميخواستند تا پيغمبرى فرستد و سبط نبوّت جمله هلاك شده بودند از ايشان كسى نمانده بود مگر زنى آبستن و او را بگرفتند و در خانهء موقوف كردند ترسيدند كه اگر دخترى زايد پنهان كند و بكودكى نرينه بدل كند از سختى رغبت بنى اسرائيل در پيغمبرى كه باشد ، و زن از خداى تعالى ميخواست بدعا كه : بار خدايا مرا پسرى روزى كن ، خداى تعالى او را پسرى داد او را اشمويل « 1 » نام نهاد و گفت : سمع اللّه دعائى ، و چون از مادر جدا شد تكبير بكرد خداى را ، مادر چون او را بزرگ كرد در بيت المقدّس به پيرى سپرد از علماء بنى اسرائيل تا او را تربيت ميكرد و توراة و علم و احكام شرعى مىآموخت چون بالغ شد و خداى تعالى خواست تا او را به پيغمبرى فرستد جبرئيل را فرستاد و او در پهلوى آن پير خفته بود و پير او را از چشم فرونگذاشتى يك ساعت ، و سخت برو مشفق بود و كس را برو استوار نكردى جبرئيل بآواز پير او را ندا كرد ، كودك از خواب بجست و گفت : اى پدر تو خواندى مرا ؟ - گفت : نه و ترسيد كه او بترسد گفت :
--> ( 1 ) - كذا صريحا در نسخهء قديمى و همچنين است در همهء موارد آينده بخلاف سائر نسخ و تفسير ابو الفتوح كه در همهء آنها « اشموئيل » است .