أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
295
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
برو خواند ، او گفت : يا رسول اللّه توبه كردم و كفّارت سوگند بكرد و خواهر را به او داد ميگويد : چون زنان را طلاق دهيد و ايشان باجل خود رسند يعنى عدّهء ايشان تمام شود و مراد به اين بلوغ است تمامى عدّه را باتّفاق ، ايشانرا از آن بازمداريد كه بزن شوهران خود باشند يعنى بزن شوهر رها كرده باشند بعقدى مجدّد چون ميان ايشان تراضى باشد يعنى بنيكوئى رضا دهند ، اين اوامر و نواهى قرآن و شرايع اسلام وعظ است متّعظ شوند و پند گيرند و به او پند دهند از شما آن كسى را كه بخداى ايمان دارد و بروز بازپسين اين شما را يعنى اينكه رها كنيد تا شوهر اوّل او را بزنى كند پاكتر است عمل شما را و پاكيزه گردانندهتر است دل شما را از بهر آنكه تواند بود كه ايشانرا دل با يكديگر بود چون از مناكحت منعشان كنيد ممكن بود كه مؤدّى بود با ريبى و تهمتى و خداى تعالى داند آنچه مصالح شماست در امور دينى و شرعى و شما ندانيد . [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 233 ] وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ( 233 ) مفسّران گفتند كه : مراد آن زنانند كه ايشانرا طلاق داده باشند و از شوهران خويش فرزند شيرخواره داشته باشند چون خواهند كه فرزند خود را شير دهند ايشان اوليتر باشند كه حق تعالى ميگويد كه : مادران شير دهند فرزندان خود را دو سال تمام كسى را كه خواهد كه شير تمام دهد و بر پدر فرزند بود نفقه و كسوهء ايشان بمعروف يعنى بر سبيل اقتصاد و ميانه بىاسراف و تقتير ، گفتهاند : لفظش خبر است و مراد امر است اى ليرضعنّ اولادهنّ . عكرمه از عبد الله عباس روايت مىكند كه او گفت كه : اين مدّت حمل مولودى است كه مادر او بار بنهد بششماه اعتبارا بقوله « وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً » تا چون شش