أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

280

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

و من پناه با خداى مىدهم از خشم خداى و رسول ، رسول گفت : خيز اى اعرابى كه من دختر او را به تو دادم و با خانه شو ، مرد گفت : يا رسول اللّه من مردى غريب و فقيرم شرم دارم دست تهى بخانهء زن رفتن ، رسول گفت : بنزديك سه كس از صحابهء من رو و آنچه ترا بايد از ايشان بستان ؛ بنزديك على عليه السّلام رو و عثمان و عبد الرّحمن عوف ، بنزديك على عليه السّلام آمد او را صد درهم بداد و همچنين از عثمان و عبد الرّحمن عوف درم بستد و ببازار آمد تا جامه و چيزى كه او را به كار آيد بخرد منادى رسول را ديد كه ندا ميكرد : يا خيل اللّه اركبى و أبشرى ، بر نشينيد و بشارت باد مر شما را ، مرد سر سوى آسمان كرد و گفت : بار خدايا تو خداوند آسمان و زمينى و فرستندهء محمّدى بخلقان ، مرا رغبت چنان مىباشد كه اين درمها در سبيل تو خرج كنم و در جهاد دشمنان تو و مساعدت رسول تو صرف كنم ، آنگه برفت اسبى بخريد و تيغى و نيزه‌اى و سپرى ، و دستارى بگرفت و سينه و شكم ببست سخت و لثام بر روى بست و سلاح بپوشيد و بر اسب نشست و از او هيچ پيدا نبود مگر چشمهايش ، بيامد و در ميان مهاجر باستاد هر يكى ميگفتند : اين سوار كيست ؟ - كس او را نمىشناخت ، گفتند : همانا مردى باشد از عرب آمده تا معالم دين بياموزد اكنون ما را مساعدت مىكند ، چون رسول بيامد گفت : اين سوار كيست ؟ - گفتند : يا رسول اللّه ما نميدانيم از عرب است ، بر جمله چون بكارزارگاه شدند او حمله ميبرد و از پس و پيش بتيغ و نيزه كارزار ميكرد در ميانه آستين از بازو باز كرد ، چون رسول سواد بازوى او بديد گفت : سعد است ؟ - مرد گفت : آرى تن و جان من فداى تو باد ، گفت : سعد جدّك بختت نيك باد ، آنگه كارزار ميكرد بتيغ و نيزه تا كش بيفكندند رسول را گفتند : يا رسول اللّه سعد را بيفكندند ، رسول ببالين او آمد و سر او را در كنار گرفت و گرد از روى او مىستد و ميگفت : ما أطيب ريحك و أحسن وجهك و أحبّك إلى اللّه ، چه خوش است بوى تو و چه نيكوست روى تو و چه دوست دارد خداى ترا و بگريست آنگه بخنديد و روى را بگردانيد و گفت : ورد الحوض و ربّ الكعبة ، بكنار حوض آمد ، ابو امامه گفت : يا رسول اللّه حوض چيست ؟ - گفت : حوضيست كه خداى تعالى مرا داده است عرض او ميان صنعاء الى بصرى ، كنارهاى او مكلّل بدرّ و ياقوت ، بعدد ستاره بر كنارهء