أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

184

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

[ وَ الْجُوعِ ] و گرسنگى و مراد روزه است تا معظم سال الّا ما شاء اللّه روزه داشتى آنگاه افطار بر كفى چند از پست كردى يا لقمهء چند طعام و گفتى : حسبى من الطعام ما يقيم ظهرى و لا يمنعنى من عبادة ربّى ، مرا از طعام آن بس كه پشت مرا راست دارد و از عبادت منع نكند و باز ندارد ؛ بيانش : وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ، و إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ . [ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ ] به اين بذل و عطا و بخشش خواست بيانش : الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً ، بعضى از علما گفته‌اند كه : مراد منع ايشانست از فدك تا فاطمهء زهرا گفت : بلى كانت لنا فدك من جميع ما اظلّه الفلك فشحّت بها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين ، بعضى ديگر گفتند : ترك غنيمت است للاشتغال بالقتال تا بغنيمت از قتال باز نماند چه همّت او ربودن جانها و نفوس ابطال بود نه نفايس اموال ؛ و سرهاى سران بود نه مالهاى گران . انّ الاسود اسود الغاب همّتها * يوم الكريهة فى المسلوب لا السلب چون عمرو بن عبد ود را از پاى در آورد خواست تا سرش بردارد عمرو گفت : اى پسر عمّ مرا به تو يك حاجت است آنكه كشف عورت من نكنى و سلاح و جامهء من بيرون نكنى گفت : ذاك اهون علىّ آن كمترين چيزيست بر من تا در مفاخرت ميگويد : فصددت حين تركته متجدّلا * كالجذع بين دكادك و روابى و عففت عن اثوابه و لو انّنى * كنت المقطّر بزّنى اثوابى عمر خطاب گفت : اى على درعش چرا رها كردى ؟ - كه در همهء عرب كس را چنان درعى نبود ؟ - گفت : شرم داشتم كه كشف عورت پسر عمّ خود كنم و اين براى آن گفت كه : عمرو بن عبد ودّ قرشى بود . و « نقصان انفس » گفته‌اند آن بود كه وى را خبر دادند بقتل او تا بر منبر و غير منبر گفتى : ما يحبس اشقاها ان يخضبها من فوتها بدم ، و بدست اشارت ميكرد بمحاسن و سر يعنى چه منع مىكند آن بدبخت‌ترين امّت را از آنكه بيايد و اين محاسن سفيد را به خون سرخ كند .